تبليغاتX
بستنی قیفی!
صفر و هفت عددهای مورد علاقه من
بالاخره تصمیم رو گرفتم که به طور جدی برای کنکور بخونم و شنبه هفته پیش در یه حرکت انتحاری ۴ ساعت و نیم درس خوندم. میبینید چه وضعیتی دارم؟۴.۵ ساعت تا دیروز رکوردم به حساب میومده تو دوران تحصیل منهای شبهای امتحان
اما دیروز در اقدامی بی نظیر ۶ ساعت خوندم. فکر کنم با این ۶ ساعت رکورد قبلیم(قبل از ۴.۵ ساعت) رو بیش از ۲۰۰٪ ارتقا دادم(البته به غیر از شبهای امتحان)!

بعد یه دوستی دارم بمب روحیه است هی میاد میگه با این درس خوندن هیچی نمیشیم و نمیدونم باید چکار کنیم و ... میگم عزیزم تو هر کاری دوست داری بکن من سیستمم اینه بعد میگه تست نزنی هیچی نمیشی ها و ... میگم دوست ندارم و فعلا میخوام درس ها رو بفهمم بعد دم کنکور تست بزنم میگه نه اگه الان نزنی فلان میشه و ... البته منظور بدی نداره ولی خب از این استرسیاست. از اونطرف رفتم از خرخونمون میپرسم که چی بخونم برای فلان درس؟ ۶تا کتاب و جزوه و ... معرفی کرده میگه اگه اینارو نخونی هیچی نمیتونی بزنی و من همه اینا رو خوندم و هنوز حس میکنم هیچی بلد نیستم!!! خلاصه داستانی داریم با این نظریات ناسازگار با روحیه منه بچه ها

خلاصه کلا خیلی خوب شدم و دیگه نه اون امیدواری واهی رو دارم و نه ناامیدم و از این به بعد توکلم به خداست و امیدم به تلاش خودمه

رفتم به استادمون هم گفتم که تا بعد از کنکور نمیخوام دیگه وقت بزارم سر این قضیه و ...
 ولی یکی دیگه از استادامون که از پارسال یه کاری رو باش شروع کرده بودیم حالا با نزدیک شدن به هفته پژو.هش سر جلسه امتحان میانترم اومده سراغم میگه برای هفته پژو.هش باید فلان کنیم و بعدا بیا صحبت کنیم! ولی حالا که تصمیم قطعیم رو گرفتم مشکلی ندارم و این کارهارو به عنوان کارای جانبی میتونم انجام بدم.

در نهایت دعا کنید برام که توی کنکور نتیجه خوبی بگیرم چون الان شرایط یه طوریه که واقعا اگه در نیام برای ارشد اوضاع خیلی قمر در عقرب میشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 1:17  توسط صادق  | 

یادم رفته بود بگم که مقاله مون رد شد!
میدونم حالا فکر کردید من چقدر خوشحال بودم و چی فکر میکردم و ... ولی خب مهم اینه که من میدونم که داورها چقدر خوشحال بودن که ردش کردن

به هر حال من از پشم شتر کمترم اگر همین مقاله رو یه جای خیلی بهتر چاپ نکنم

جدیدا با مدیر گروهمون که اتفاقا سال پایینی ها فکر میکنن خیلی آدم بد اخلاق و نچسبیه خیلی صمیمی شدم. البته صمیمی که چه عرض کنم در واقع خیلی سربه سرش میذارم! سر کلاساش همش تیکه میندازم و میخندیم و یکی دو بار هم رفته بودم دفترش کلی خندیدیم. البته میدونید که من بی احترامی نمیکنم و ...

دیروز زبان داشتیم باش بعد یه فیلم از خط تولید یه شرکتی گذاشته ببینیم بعد که تموم شد گفت که فکر کنم خیلی ساده صحبت میکرد و همه متوجه شدید؟گفتم آره استاد تصاویر خودشون گویا بودن

این کنکور ارشد هم شده معضلی ها. یعنی خودم معضلش کردم با این مسخره بازی ای که در آوردم. دوست دارم برم ارشد و ادامه تحصیل و اینا ولی تلاش آنچنانی ای براش نمیکنم!یعنی نمیدونم چطوری وقت میگذره؟!! از اونطرف هم دچار اعتماد به نفس کاذب شدم و چند روز فکر میکنم که آره بابا ارشد چیه من که راحت در میام و ... بعد یه روز میگم دیگه خیلی دیر شده و عقبی و بیخیال شو بذار برای سال دیگه و ...

یه مشکل دیگه ای هم که دارم اینه که خیلی دوست دارم برم سراغ مقاله و تحقیق و ... و شانس شرایطش هم خیلی مهیاست و اینه که درس خوندن رو برام خیلی سخت کرده. یعنی اگر اینجا هم مثل همه دنیا با مقاله دانشجو میگرفتن ها یک لحظه هم به کنکور فکر نمیکردم. تازه ۲۰٪ هم معدل تاثیر داره. بعد شما حسابش رو بکنید طرف توی دانشگاه نمیدونم چی چیه فراگیر نمیدونم کجای فلان یه عدل خوشگل ۱۹ میاره و بعد میگن بازی جوانمردانه! آخه این کجاش جوانمردانه است؟تازه دیشب نود میگفت خیلی ها دپینگ هم میکنن

دوباره اس ام اس ها رو تعطیل کردن که مردم قیام نکنن!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:19  توسط صادق  | 

دیروز کلاس نداشتم ولی یه کارایی داشتم که رفتم دانشگاه و به جز انجام کارهام ۳ ساعت و نیم هم درس خوندم.

توی این سه ساعت و نیم تقریبا به اندازه یک سوم چیزهایی که از اول ترم خونده بودم درس خوندم و فهمیدم که چقدر کم درس میخونم

الان امروزم از صبح خونه بودم هیچی به هیچی!

بعضی از بچه هامون توی دور دوم و سوم خوندن درسهان در حالی که هنوز ۴ ماهی مونده تا کنکور! بعد من نمیدونم اینا چطوری میشه که کنکور که میشه همه ی سوالات رو جواب نمیدن؟

دیروز پسر عمه ام و زنش بعد از یه سال و خورده ای از استرالیا برگشتن. زنش بورسیه شده برای دکترا استرالیا و شوهره رو هم با خودش برده و ... خدا شانس بده

خدا بمون رحم کنه با این طرح جدید دولت معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاد
البته طرحش خوبه و خیلی هم خوبه ولی اینکه چطور اجرا بشه خیلی مهمه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:20  توسط صادق  | 

این دسترسی به اینترنتم تو قرن 21 برای من شده معضلی!

نمیدونم جریان چیه که هر کاری میکنم یه مشکل دیگه پیش میاد که این اینترنت خونه وصل نمیشه؟!!حوصله ندارم توضیح بدم که چطور شده هرچند که خودم هم کامل نمیدونم چه مرگشه ولی میدونم که فعلا قسمت نیست چون هر کاریش کردم درست نشد

دو سه هفته پیش رفته بودیم فوتسال بازی کنیم که آخرای بازی مچ پای داداشم پیچ خورد و رفت بیمارستان و بعد از کلی که رزیدنت ها پاش رو تو بیمارستان پیچونده بودند و اینور و اونور کرده بودند آخرش یه آتلی بسته بودن و گفته بودن برو دو هفته دیگه بیا ببینیم چی میشه؟

ولی ما صبر نکردیم و بعد از اون پیش 5 تا دکتر دیگه بردیمش(البته معمولا من عکس هاش رو میبردم و خودش نمیومد) که 2تاشون گفتن باید عمل بشه و یکی که معروفترین دکتره شهره گفته بود چیزیش نیست بلند شه روش راه بره خودش خوب میشه!!! و یکی هم گفت اگه بتون گفتن عمل کنید خب عمل کنید مگه چیه؟ولی من نظری ندارم!

خلاصه قرار شد عمل کنه و برای یه هفته بعد نوبت دادن که یه 3-4 روز گذشت دید خیلی درد داره و ... خلاصه بازش کردیم دیدیم به طرز عجیبی پاش کبود و بنفش و صورتی شده!! یعنی رنگایی تو کبودیش بود که من تو عمرم ندیده بودم. زخمی هم که رو پاش بود که سابیده شده بود به زمین چرک کرده بود و فکر کنم اگر ولش کرده بودیم تا حالا قشنگ باید میبریدیمش(یکی از آشناهامون همین اتفاق براش افتاد و پاش رو بریدن)

 پیش یه دکتر دیگه رفتیم که پاش رو گرفت و جا انداخت و گفت خوب میشی و واقعا هم بهتر شد ولی وقتی هفته بعد عکس گرفت و براش برد گفته بود تاندون پیچیده دور استخون و باید عمل بشه.
در نهایت دوشنبه هفته پیش عملش کردن.
من دوشنبه صبح ساعت 9 اینطوری ها بود که رفتم دانشگاه و تا 6 بعد از ظهر کلاس داشتم و بعد هم رفتم یه کتابی بگیرم و کتابفروشی اینقدر شلوغ بود که یه 5 دقیقه حداقل طول کشید تا بتونم واردش بشم چون دم درش هم صف بود!! یه طوری بود که من از جفتیم پرسیدم جریان چیه؟کتاب مفتی دارن میدن؟خلاصه کتابی که میخواستم رو نداشت و رفتم بیمارستان پیش داداشم.
اولش فکر نمیکردم که لازم باشه کسی بمونه پیشش و قصدم این بود که یکی دو ساعت باشم و برم خونه ولی بعد دیدم تنهایی اذیت میشه خلاصه تا فردا صبح(سه شنبه صبح) ساعت 7 بیمارستان بودم.

واقعا خیلی اذیت شدم ولی خوشحال بودم که به خاطر داداشم دارم اذیت میشم. بیمارستان 10 هزار تومان برای همراه میگرفت و هیچ امکاناتی نمیداد. حتی صندلی هایی که همراه ها از تو راهرو می آوردن تو اتاق ها و مینشستن روشون رو هر مدت یه بار میومدن میگفتن که صندلی نباید ببرید و برشون گردونید. خلاصه امکانات در حد زیر صفر بود.

نمازخونه بیمارستان رو حتی برای نماز صبح هم باز نکردن و نماز مغرب و عشا و صبح رو در یه وضعیتهای آلوده ای خوندم که نگم بهتره(مخصوصا وضوی نماز مغرب یه خاطره ی چندشی داره)

شاید تا صبح مجموعا 1 ساعت رو صندلی خواب رفتم و بعد هم ساعت 7 رفتم دانشگاه چون ساعت 10 کلاس داشتم و بیمارستان به دانشگاه خیلی نزدیک تر بود تا به خونه(خونه ی ما یه سر شهره و دانشگاه سر دیگه شهر یعنی روی دو سر قطر شهر قرار دارن). دیگه سریع رفتم نماز خونه و کیفم رو گذاشتم زیر سرم و 2 ساعتی خوابیدم

عجیب بود که بعدش که بیدار شدم خیلی سرحال بودم و تا ساعت 6 عصر که کلاس داشتم سر هیچ کلاسی هم خوابم نگرفت.

بعد دانشگاه هم با بچه ها رفتم بیرون و خلاصه 10 شب رسیدم خونه!

این روزا هی مهمان میاد برای عیادت از داداشم و خودش که نمیتونه کاری کنه، اون داداشم هم که رفته گر.گان و خلاصه قراره تا وقتی که پاش خوب بشه من گواهینامه استاندارد پذیرایی و خدمات رو بگیرم.

عکس هایی که داداشم از گر.گان میفرسته اینقدر قشنگ هستن که نگران این نباشیم که اونجا داره اذیت میشه یا خسته بشه و ... چون 2-3 روز در هفته به گشت و گذار و کوه و ... میگذرونه

چقدر حرف زدم ...

آها راستی اگه نگرفتید هنوز ویند.وز 7 و آفیس 2010 رو حتما امتحان کنید. من که از جفتشون خیلی راضیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:55  توسط صادق  | 

این کامپیوتر خونه یه ویروس هایی گرفته که علاوه بر کارهای معمول ویروس ها که سیستم رو نابود میکنن و کند میکنن و ... سایت های بلاگفا رو هم نمیذاشت باز کنم

نه خود بلاگفا باز میشد و نه هیچ وبلاگ دیگه ای!

الانم سایت دانشگاه هستم و از اینجا حس پست طولانی دادن نیست تا کامپیوتر خونه درست بشه

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 5:41  توسط صادق  |