تبليغاتX
بستنی قیفی!
صفر و هفت عددهای مورد علاقه من
فکر کن من فردا میان ترم معادلات و مبانی مهندسی برق دارم.آخه این هرکدومشون به تنهایی نامزد افتادن هستن حالا دو تا تو یه روز خدا به خیر بگذرونه.

حج هم اسممون در نیومد.بعدا در این ضمینه باید یه مطالبی رو افشا کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:22  توسط صادق  | 

ساعت ۳ یعنی حدود ۵ دقیقه پیش افتتاحیه هفته پژوهش بود(است و خواهد بود چون من هنوز ندیدم).

البته افتتاحیه نمایشگاه دستاوردهای انجمن علمیه چون افتتاحیه رسمی صبحی بود.

صبح بعد از کلاس ۸-۱۰ سریع بلند کردیم رفتیم دانشکده علوم که افتتاحیه اونجا بود(ساعت ۹ شروع شده بود).خلاصه نشستیم و جایزه میدادن به پژوهشگرا و از این حرفها تا اینکه نوبت به پذیرایی رسید که اصلا هدف ما از رفتن به اونجا همین بود.خلاصه ما ردیفهای بالایی نشسته بودیم و من به دوستم گفتم الان از دو طرفمون شروع میکنن دادن و به ما که رسید این پذیراییشون تموم میشه.خلاصه از سمت چپ تا دوستم رسید و از سمت راست هم تا نفر بعدی من(چند صندلی هم بینمون خالی بود).

دیگه چشمتون روز بد نبینه.ما یه جاهای خوبیمون سوخت.

میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست.

یه نکته ای رو باید اینجا بگم که من وقتی میشینم پای کامپیوتر هر چرت و پرتی که به ذهنم رسید مینویسم و اینطور نیست که از قبل فکر کنم یا اینکه ادامه ی یه مطلب رو تو پست بعدی بگم مگر اینکه چیز خاصی باشه.ولی این فریبا خانم هم مثل اینکه قرص اشتباهی خورده بود.

دیگه حال ندارم بنویسم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:21  توسط صادق  | 

قرار بود من برای خودم و دوستم عخره دانشجویی بنویسم(اینترنتیه).خلاصه تو اینترنت ثبت نام کردم و پرینتشون کردم و رفتم دانشگاه و با دوستم رفتیم که برگه ها رو تحویل بدیم.دوستم برگه ی خودش رو نگاهی انداخت و دید که کارشناسی ارشد زدم براش.رفتیم پیش مسئولش برگه ها رو بش دادیم و گفتیم که چی شده ولی اون نگفت که مشکلی هست یا نه.بعد من بش گفتم آقا حتما قسمت نبوده که این بیاد.برگش رو پاره کن بنداز دیگه و اون مسئوله همش دماغش رو میکشید بالا.بیچاره بدجوری سرما خورده بود.خلاصه اومدیم بیرون دوستم هی میگفت از عمد میخواستی من نیام و از این چرت و پرتا.منم هی میگفتم که خدا تو رو نطلبیده و قسمت نبوده و بیشتر حالش رو میگرفتم.حالا من که میدونم آخرش اون در میاد و من نمیرم.دعا میکنیییییییم.

قبل از اینکه بیام سایت داشتم تو راهرو راه میرفتم که پسر عمم که مدیر گروهمونه رو دیدم و همینطور که به هم نزدیک میشدیم سلام و احوالپرسی کردیم و رد شدیم.بعد برگش و صدا زد صادق.خواستم برگردم بش بگم تابلو خوبه منم اینجا صدات کنم اسماعیل؟.خوبه حالا یکی از بچه ها بیشتر ندید. وگرنه کلم رو میکندن(کلم و کاهو نه کله من رو.چقدر خنگید هی باید این چیزا رو براتون توضیح بدم؟).

یه دختری چند وقت پیشا به برادرم پیشنهاد ازدواج داده بود که برادرم ردش کرده بود بره و یه طوری تعریف میکرد که انگار آخره کنترل هوس و این حرفهاست.امروز دختره رو دیدم.اگه این به گدای سر خیابون هم پیشنهاد ازدواج میداد قبول نمیکرد.آخه هم عرب بود و هم یه سری عیبهای اساسی دیگه داشت و در نهایت هم خیلی بد حجاب بود.واقعا نمیدونم چی فکر کرده بود که این پینهاد رو داده بود.

هنوز حرف دارم ولی دیگه وقت نیست باید برم سر کلاس.

بعد از مدتها هم چندتا نظر خوب دادم هم یه پست نسبتا خوب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 15:54  توسط صادق  | 

دوتا از ورودیهای ۸۵ رشته عمران با هم نامزد کردن.اینا دیگه چقدر حول کردن.بابا یه دو روز صبر میکردید ورودیهای ۸۶ هم بیان شاید از یکی دیگه خوشتون بیاد.

دوتا استاد داریم که زن و شوهرن.تو شریف درس میخوندن.مرده دکترا گرفته ولی زنه فوق لیسانس داره.ایناهم خودشون یه جور الگو برای این جماعت عاشقن.

این سیستم جدید بلاگفا هم باحاله که وبلاگهای دوستان رو میزنه کی آپ شدن.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 16:23  توسط صادق  |