حالا من ریاضی مهندسی گرفتم و از سه گروه قرار بود که استاده یکی از گروهها این استاد باشه.ولی تا دیروز هیچکس نمیدونست و همه حرفها در مورد این بود که چه گروهی قراره بدبخت بشه.خلاصه امروز رفتم سر کلاس دیدم که این استاده مهربون سر کلاسه ما بعد از ۵ دقیقه که از کلاس گذضته شروع کرده به درس دادن.
حالا دیگه خدا به خیر بگذرونه.من که از بچگی بدشانس بودم اینم روش
.
حالا همه خوشحالن و ما رو مسخره میکنن که دیگه برید حذف کنید و از این حرفها.
میگن ترم پیش فقط ۳ نفر از توی برگه نمره قبولی گرفتن و باقی هم با ارفاق پاس کردن
.
امروز انتخاب واحدمونه.منم موندم خونه که انتخاب واحد کنم ولی چون هنوز شروع نشده گفتم بیام یه پست بدم این ملت رو از این حالت بی انگیزگی برای زندگی و از این چیزایی که وقتی من پست نمیدم پیش میاد در بیارم
.
دیروز که انتخاب واحد برادرم اینا بود تا ساعت ۱۲ انتخاب واحد شروع نشده
.حالا اگه برای من هم اینطوری بشه که تا اون موقع ۱۰ تا پست میدم
.
حالا میخوام یک خاطره تعریف کنم که با اینکه مال دو سه هفته پیشه ولی شنیدنش خالی از لطف نیست
.
یک روز ما بر جلسه امتحان نشسته بودیم و داشتیم امتحان نقشه کشی میدادیم که این بینی گرامی هم مرتب در حال آبریزش بود و دستمالی هم در دست نبود که جلوش رو بگیرم.استاد درس نقشه کشی هم پسر عمه مان تشریف داشتن.البته اینا هیچ ربطی به خاطره ای که میخوام تعریف کنم نداشتن و همینطوری خواستم با جو اونموقع آشنا بشید
.
خلاصه امتحان را با موفقیت نسبی پشت سر گذاشته و به دانشکده علوم رفتم تا نمرات درخشان دروس دیگه رو مشاهده کنم که یکی دیگر از پسر عمه ها را مشاهده کرده و بعد از کمی صحبت و اینا رفتیم سراغ کار خورمون و بعد از ده دقیقه که میخواستم برم خونه دوباره دیدمش و گفت بیا برسونیمت و این حرفها و آخر سر گفت که این دوستم داره میره ...(همون محلی که ما زندگی میکنیم
).خلاصه ما هم سوار شدیم و حالا بگذریم که سر راه چیا گفتیم و چی شد و کجا ها رفتیم
.
خلاصه رسیدیم به یه فلکه ای و دیدیم که یه دختری که عقب یه پرایدی نشسته داره سعی میکنه خودش رو از ماشین بندازه بیرون و راننده از جلو گرفتدش که نپره(اونا دور فلکه استاده بودن و ما داشتیم میرسیدیم بشون).خلاصه رسیدیم بشون و این دوست پسر عمم هم جو گرفتش و پیچید جلوی ماشینه و شروع کرد کمربندش رو باز کردن که پیاده بشه و منم خواستم کمربندم رو باز کنم که پیاده بشم که یه دفعه ای مرده دختره رو ول کرد و بکسبات کرد و کوفت تو ماشینی که ما بودیم و بعد هم با سپر ماشینش تمام کنار ماشین رو سابوند و رفت.حالا شانس آوردیم که در رو باز نکرده بودیم وگرنه در رو هم میکند به احتمال زیاد(الان یه ربع ساعتی داشتم انتخاب واحد میکردم که در نهایت ۲۰ واحد گرفتم ولی اونطوری که میخواستم نشد).خلاصه اینکه رفتیم کلانتری و گفتیم که چه اتفاقی افتاده و اونا هم گفتن شما بیخود کردید پیچیدید جلوشون.اصلا به شما چه؟بعد تو بی سیم به یکی گفت که اگه این شماره ماشین رو دیدید بگیریتش(شماره اون ماشین رو من برداشته بودم).دیگه بعدش هم گفتن برید از بیمه بدنه استفاده کنید و دیگه هیچی ما هم معنای امنیت اجتماعی رو به طور کامل فهمیدیم
.
ولی دو نکته ی مهم تو این قضیه بود.یکی بستن کمربند که در ماشین رو نجات داد
.
و دیگری اینکه دختره کلا قصد پریدن پایین رو نداشت و داشت قیمت رو میبرد بالا.وگرنه وقتی که میخواست حرکت کنه که دیگه اونو ول کرده بود و میتونست پیاده بشه
.
راستی ماشین این بنده خدا هم ۲۰۶ بود
.
نکته ی دیگه اینکه دوره جوانمردی و این چیزا روبه پایانه و کسی نباید به کسی کمک کنه
.
امروز امتحان مبانی برق داریم
.
مگه اومدید بقالی که میگید پست طولانی و بامزه بده؟
.
کافیه؟اصلا حال ندارم
.