تبليغاتX
بستنی قیفی!
صفر و هفت عددهای مورد علاقه من
اولندش اینکه یه سری ابهاماتی در مورد ریاضی مهندسی پیش اومده بود که باید بر طرف بشه.

من ترم اولمه این درس رو گرفتم و تا حالا تنها درسی که افتادم ریاضی ۱ بوده که اونم اصلا اینقدر مطمئن بودم که پاس میشم حتی نرفتم نمره اش رو نگاه کنم ولی بعد که ترم ۲ شروع شد و خواستیم بریم کلاس دیدم که ای دل غافل جلوی شماره دانشجوییم نوشته ۹.خلاصه هی کارت دانشجوییم رو نگاه میکردم هی نمره رو ببینم مال منه یا نه و خلاصه به نظر من که استاده اشتباه کرده بود ولی به هر حال چیزی از ارزشهای من کم نمیشه.

خلاصه چی بگم از خودم؟

همه من رو میشناسن من آدم معروفیم . نیازی به معرفی ندارم که.به نظر خودم هرچقدر آدم مزخرفی باشم(که نیستم)ولی اسمی که روم گذاشتن خیلی بم میاد.

بزارید خاطره تنها دروغی رو که تا حالا گفتم براتون تعریف کنم.

ما رفته بودیم خونه ی یکی از فامیلامون مهمونی خیلی سال پیش یعنی حد اقل ۶-۷ سال پیش بود.
بعد رفتیم تو کوچه فوتبال بازی.اون موقع هم امکانات کم بود و خلاصه ما پاپتی بازی میکردیم(همون پا برهنه).بعد از بازی که میخواستیم بریم تو خونه باید پاهامون رو میشستیم که بریم تو و من یادم رفت بشورم.بعد از چند دقیقه صحاب خونه پرسید پاهاتو شستی؟منم ترسیدم بگم نه ضایع بشم و گفتم آره شستم.

میدونم خیلی خاطره چرتی بود ولی نکات اخلاقی هم داشت.

البته فکر نکنید ما اینقدر بی فرهنگیم که پاپتی بریم تو خیابون ها نه.ولی اونموقع لازم بود.

واقعا کمبود سوژه پیدا کردم ها.کشتی به گل نشسته.

ها امروز امتحان ترمو داشتیم.خفن سخت بود.

از نتایجش هم چیزی نمیگم که فکر نکنید من همه ی امتحانام رو میوفتم.

بعد از امتحان هم در کمال بی خیالی رفتیم استخر دانشگاه.جاتون خالی.البته چون همه ی خواننده ها دخترن جای هیچکدومتون خالی نبود.

اها راستی امروز یکی آی دیم رو اد کرده بعد از سلام و اینا میگه asl میگم شما اد کردی لابد میشناسی از کجا اد کردی میگه حالا میگم چرا اد کردی؟ میگه مگه اسمت صادق نیست؟میگم چرا .میگه خب به خاطر همین ادت کردم.

بعد هی حالش رو میگرفتم میگفت اگه مزاحمم برم؟

آخرش هم گفت اگه کاری نداری من برم؟ منم گفتم نه از اولش هم کاریت نداشم.
شما یه کاری داشتی انگار که نگفتی؟

اونم گفت آره کار داشتم ولی شاید بعدا بگم؟!!!

به نظرتون کی میتونه باشه؟فکر میکنم که وبلاگ رو میخونه و با اینکه میدونستم این مطالب رو نوشتم.

خلاصه یه وقت دیدی مثل آب معدنی که براش لالایی میخونن برای ما هم بخونن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 4:27  توسط صادق  | 

همین استاده بود که در موردش نوشته بودم ...

امروز باش امتحان ریاضی مهندسی داشتم.

بعد یه اتفاق جالب افتاد.

استاد رفته تهران و سوال ها رو گذاشته توی دفترش و به یکی دیگه از اساتید گفته که براش امتحان برگزار کنه و اون استاد هم کلید درفتر استاد ما رو مثل اینکه گم کرده.

خلاصه امتحان برگزار نشد.

الان من از شادی در پوست خود نمیگنجمیندمدم.

(آخه دیروز ساعت ۵:۳۰ بازی استقلال بود و بعد از اون ساعت ۸:۳۰ بازی فرانسه و رومانی بود و ساعت ۱۱:۱۵ هم که گل سر سبد بازی ها بازی ایتالیا-هلند بود.

عجب بازی بود این بازی ایتالیا-هلند

بعد از مدت ها یه بازی قشنگ دیدم).

البته یه روز دیگه باید برگزار بشه و احتمالا حالمون گرفته خواهد شد چون یا بین امتحانات میزارنش یا بعد از امتحانات که هر دو تاشون به نوبه ی خودشون بدن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 9:15  توسط صادق  | 

فرض کنید الان سه شنبه ی دو هفته پیش است و ما سر کلاس ریاضیات مهندسی نشستیم که تعریف استادش رو قبلا دادم خدمتتون .

ساعت ۹ صبح در حالی که یکساعت از کلاس گذشته.

استاد خیلی مهربون : بچه ها یکم درس بخونید من الان متوجه میشم که هیچی از حرفهام رو متوجه نمیشید ولی به دردتون میخوره این درسها و ...

موقع حضور غیاب : چرا اینقدر غایب داریم؟بچه ها کلاسارو بیاید به دوستاتون هم بگید بیان سر کلاس و ...

حالا یکشنبه  ی هفته ی پیشه و هنوز استاد نیومده یعنی طرفای ساعت ۸ صبح.

من:بچه ها جلسه ی پیش استاد گفت درس بخونید ممکنه این جلسه ببره بپرسه ها!

بچه ها : راست میگی؟ ما که هیچی نخوندیم و ...

چند دقیقه بعد سر کلاس در حالی که همه ی خر خونا  رفتن ته کلاس نشستن که نپرسه ازشون.

استاد : تو بیا(جلویی من)

خلاصه رفت پا تخته و چیزی بلد نبود و با دعواهای استاد یه چیزایی از سوال رو حل کرد و استاد گفت برو بشین.

بعد یه نگاهی به کلاس کرد و بعد از لحظاتی فکر کردن روبه من: تو بیا

من که از اول ترم تا حالا یه بار هم نگاه نکرده بودم وحتی در این درس بخصوص چون استاد سریع درس میداد حتی جزوه هم نمینوشتم : استاد بلد نیستم!

استاد : بیا با دادهای من راه میوفتی.

خلاصه رفتیم پا تخته و هر چی در توانمون بود رو کردیم و چیزی هم از ارزشهامون کم نشد که دیگه استاد دید هیچی نوفهمیم و شروع به سخنرانی کرد.

خلاصه دیگه سرتون رو درد نیارم که من حدود ۴۵ دقیقه جلوی کلاس سر پا ایستاده بودم و استاد در مورد دلایل درس نخوندن ما و اینکه تقصیره دولته و ... حرف میزد و من همینطور کمردرد پادرد و اینا گرفته بودم و جیک نمیزدم.

ولی خداییش اصلا از دست استاد ناراحت نشدم چون هرچی میگفت درست بود.

سر کلاس مقاومت چند دقیقه دیر رسیدم استاد بم گیر داد ناراحت شدم چون حرف غیر منطقی میزد ولی این که داشت حقیقت رو میگفت.حالا اینکه چی میگفت خیلی طولانیه حال ندارم تعریف کنم.

زیاد نگران ضایع شدنم نباشید درسته که شرفم سوراخ شد ولی خوشبختانه از دخترای هم رشته ای هیچکس توی اون کلاس نبود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 22:44  توسط صادق  |