تبليغاتX
بستنی قیفی!
صفر و هفت عددهای مورد علاقه من
اول بگم که انگشتش قطع و شد و دیگه وصل نشد

و اما سری بدشانسی هایی که این بنده خدا آورد رو بگم که دلتون کباب بشه

اول اینکه این آقا از فردای همون روزی که اینطوری شد رو به مدت دو هفته مرخصی گرفته بود که بره ماه عسل
بیچاره زنش

دوم اینکه توی شرکت ساعت ۱۰ یه ربع ساعتی وقت استراحت و صبحونه خوردنه و این اتفاق ۲-۳ دقیقه مونده به ۱۰ افتاد.یعنی اگه ۲-۳ دقیقه دووم میاورد حالا سالم بود

سوم اینکه این بنده خدا اصلا با دستگاه پرس کار نمیکرد بلکه دستگاه رو خاموش کرده بود که تنظیمش کنه و تمیزش کنه ولی این دستگاه ها اینطورین که بعد از اینکه خاموششون کردی به اندازه یه بار پرس کردن انرژی دارن که اینم هواسش نبوده و پاش میره روی پدالی که دستگاه رو به کار میندازه و ...

همون روزی که این اتفاق افتاد همه دپرس و ناراحت و بهت زده بودند ولی حالا که چند روز گذشته همه در موردش شوخی میکنن!

مثلا وقتی سوار ماشینش کردن که ببرنش بیمارستان یکی از بچه ها داد زد صبر کنید انگشتش جا مونده و انگشت رو آورد و گذاشت توی یه کلمن که ببرن باشون و حالا این انگشتش جامونده یه تیکه ای شده بین ملت.

نکته ی جالبش اینه که بیمارستانهای اهواز نمیتونستن براش کاری بکنن و بعد از اینکه ۳-۴ بیمارستان رو رفتن و نتیجه ای نگرفتن فرستادنش تهران که اونجا هم نتونستن وصلش کنن و فقط عملش کردن و رگهاش رو دوختن و انگشت رو انداختن.


ایران هم که توی المپیک همینطور داره افتخار آفرینی میکنه و با بازی جوانمردانه و از خودگذشتگی مدالهارو به حریفان واگذار میکنه .

حالا همه یه طرف حمید سوریان یه طرف.

این لینک از سایت ایران ساکر مدال نیاوردن های ایران رو مسخره کرده خیلی جالبه حتما بخونید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 8:25  توسط صادق  | 

چند دقیقه پیش انگشت یکی از کارگرای شرکت زیر پرس قطع شد

حالم داره به هم میخوره و نمیتونم درست راه برم آخه از جلوی من رد شد دیدم دستش رو

دعا کنید براش خوب بشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 9:59  توسط صادق  | 

دو تا خوابی رو که چند شب اخیر دیدم به طور خلاصه براتون تعریف میکنم :

اول دیشب که یه خواب جنگی دیدم که من فرمانده یه سپاهی بودم که داشتیم توی جنگ پیروز میشدیم که یه دفعه ای سپاه دشمن نامرئی شدن و میومدن وسط ما و یکی یکی میکشتنمون.
تا اینکه ما فهمیدیم که باید چطوری باستیم که تا ظاهر شدن یکی رو بکشن بتونیم قبل از اینکه کسی رو بکشه ما اون رو بکشیم.

بعد از اینکه دیدن نمیتونن اینطوری بجنگن همشون ظاهر شدن و فرماندشون پیش من ظاهر شد بعد من شمشیرم رو کردم توی شکم فرمانده هه ولی هیچیش نشد و گفت که ما قارچ نمیدونم کجا رو خوردیم(اسم قشنگی داشت که همون موقع که از خواب بیدار شدم هم یادم نبود) و ضد ضربه شدیم؟!!!حالا تا قبلش داشتن میمردن نمیدونم همینطور که نامرئی بودن خورده بودن مثل اینکه

خلاصه دیگه ما شکست خوردیم محوطش بسته بود و راه فراری نبود و من رفتم یه گوشه نشستم
تا اینکه یکی از دشمن اومد و من رو پیدا کرد و چاقوش رو در آورد و گذاش روی گلوم و سرم رو برید و ...

این تیکه که سرم رو برید خیلی باحال بود هی کارد رو میکشید رو گردنم و اینا صدای باحالی میداد

بعد دیدم که همه مردن و دشمن ها هم رفتن!بعدم که بیدار شدم از خواب که بیام شرکت و چیزی ندیدم.
اینم تاثیرات امپراطور دریاست چه کنیم دیگه

اون یکی خوابم هم خیلی قشنگ و ترسناک بود ولی چون چند وقت ازش گذشته و جزئیاتش یادم نیست و خیلی طولانی میشه دیگه نمینویسم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 11:48  توسط صادق  | 

این فیلم ترانه مادری رو دیدید چقدر اشکال داره؟من تقریبا از هر 3 دقیقش 2 تا اشکال رو میگیرم شایدم بیشتر

اصلا این کارگردانه مثل اینکه تا حالا نه دانشگاه رفته نه دانشجو دیده

مثلا چندتا تیکه که خیلی ضایع بودن رو بگم

اولندش که همه ی دانشجوهای دانشگاه همین کلاسی هستن که این پویا و نغمه توشن.

توی نمازخونه و کتابخونه و هر جا که نشون میده آدم جدیدی نیست و همش بچه های همون کلاسن

بعد نمیدونم اونجا دانشگاه یا مهد کودک که ÷سره میاد میگه بچه ها نمرات میان ترم رو زدن بعد به پویا هم میگه تو شاگرد اول شدی!آخه مگه توی دانشگاه میان معدل و شاگرد اول و اینا اونم توی میان ترم بزنن؟!مگه اصلا همه ی اساتید نمرات رو با همدیگه میدن آموزش؟توی دانشگاه ما که اینطوری نیست شما رو نمیدونم!!!

بعد خیلی چیزای دیگه ای هم هست که الان یه چندتاش رو یادمه مثلا پویا رفت در خونه ی ادیب شماره ی خونه رو گرفت بعد نشون داد توی دانشگاه داره شماره رو میده به مادر بزرگش! دم در یا توی راه نمیتونست این کار رو بکنه؟!!!!

اصلا از همون اول که شروع میشه تا آخرش مورد داره و میره روی اعصابم

کلا نمیدونم چرا جدیدا فیلمهایی که صدا و سیما پخش میکنه اینقدر مزخرف و بی معنی شدن

بدترین فیلمی هم که چند وقت اخیر پخش شده سفر سبز بود نمیدونم چی بود اسمش ولی آخرش ما نفهمیدیم اهدای عضو خوبه یا بده؟!اونطوری که فیلم نشون داد که به نظر میرسید خیلی کار بدیه
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 16:40  توسط صادق  | 

دیروز بعد از ظهر فهمیدیم که یه عده از بچه های شرکت میخوان برن شوشتر(یه شهر نزدیک اهواز که اصلیت ما از اونجاست) خلاصه ما هم توی شرکت بودیم و هیچ لباسی چیزی بامون نبود.سریع رفتیم خونه لباس و وسایل لازم رو برداشتیم و رفتیم شوشتر.

تا اونجا ۱ساعت راهه و وقتی رسیدیم ساعت ۸ بود و هوا داشت تاریک میشد.بعد متوجه شدیم اینجایی که آوردنمون هیچ چراغی چیزی نیست و با تاریک شدن هوا تاریک تاریک میشه.

یه نیم ساعتی شنا کردیم بعد که اومدیم بیرون دیگه هوا کاملا تاریک شده بود و فقط نور مهتاب بود که باعث میشد جلوی پامون رو ببینیم.

بعد از او چشمتون روز بد نبینه پشه بود که از سر و کولمون بالا میرفت و حالا نزن و کی بزن.

خلاصه بر اثر نیش پشه ها یه افزایش حجمی داشتیم در حدود 10%

شام هم قرار بود مرغ کباب کنیم ولی بچه هایی که اهل اونجا بودن تور انداخته بودن تو آب و کلی ماهی گرفته بودن و ما هم شکم ماهی ها رو خالی کردیم و گذاشتیم رو ذغال و به طور کاملا غیر بهداشتی شروع به خوردنشون کردیم.آخه نور که کم بود اصلا معلوم نبود چی داریم میخوریم و وقتی نور آتش میوفتاد روشون یا با موبایل نور میزدیم خون ماهی ها معلوم میشد و کلا نصف ماهی ها رو خام خام بودن.یه یکساعت بعد هم که مرغ ها آماده شدن و شام خوردیم که من یکی که اصلا اشتها نداشتم و خیلی کم خوردم.

خلاصه دیگه یه جوری گذشت و ساعت 3 شب رسیدیم خونه

.در قسمت پشه گرفتگی جای همتون خالی بود.

هدفم از نوشتن این پست فقط این بود که دلتون بیاد یه چیزی بگید از این سوت و کوری در بیاد وگرنه اصلا جالب نبود موضوعش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 15:51  توسط صادق  | 

همونطور که گفته بودم قرار بود ماجرای مسافرت رفتنمون رو توضیح بدم که چون خیلی مفصله چند روز طول کشید تا آماده ی تعریف کردن بشم

خلاصه داستان اینه که ما دوشنبه صبح سوار شدیم و رفتیم همدان که بعد از ظهر رسیدیم اونجا

شنبه بعد از ظهر هم سوار شدیم و اومدیم اهواز که یکشنبه صبح رسیدیم.

اونجا هم خیلی بهمون خوش گذشت

چیزی رو که از قلم ننداختم؟

فکر کنم من تو مسابقات خلاصه نویسی داستان رتبه ی اول رو کسب کنم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:6  توسط صادق  |