تبليغاتX
بستنی قیفی!
صفر و هفت عددهای مورد علاقه من
پنجشنبه رفتم امتحان رانندگی دادم قبول شدم.از کنکور سخت تر بود.

ممکنه این آخرین پستم باشه شایدم نباشه.

یعنی مطمئنا آخرین که ینست ولی ممکنه از این به بعد خیلی کم بیام دیگه ممکنه هم نه!

نمدونم همه چی توی یکی دو هفته مشخص میشه.البته توی این یکی دو هفته شاید اصلا نیام تا بعد که ببینم چی میشه.

اصلا هم بحث لوس کردن و این حرفها نیست بلکه یه دلایل فلسفی داره که از حوصله این پست خارجه.این جمله توی کتاب هندسه زیاد استفاده میشد!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 2:35  توسط صادق  | 

دیشب ۴۵ نفر برای افطاری مهمان داشتیم.

البته با خودمون میشدن ۴۵ نفر.

چقدر بدم میاد که برای افطاری کسی دیر بیاد.آخه این دیگه شام نیست که معلوم نباشه وقتش کی هست.همه میدونن کی اذان رو میگن.بعد چقدر بیشتر بدم میاد وقتی خرما و از این چیزا تعارف میکنی که افطار کنن میگن قبل از اینکه بیایم افطار کردیم!

ولی کلا خوش گذشت.

بعد از افطار یکی از پسر عمه هام هی  به مسخره میومد و خداحافظی میکرد  و میرفت توی پذیرایی پیش باقی مهمونا(یه عده تو حال بودن یه عده پذیرایی).

از اونطرف دختر یکی از عمه هام تازه عقد کرده و شوهرش رو آورده بود باهاش که داماد از خونواده ی مادریم میشه.

شوهر یکی دیگه از عمه هام هم خیلی شوخ و همه رو مسخره میکنه

خلاصه این پسر عمم باز خداحافظی کرد و داشت میرفت توی پذیرایی که شوهر عمم به دختر عمم که تازه عقد کرده گفت این شوهرت یکمی کج نیست؟

من هم کلمه شوهر رو نشنیدم وفکر کردم پسر عمم رو میگه که داره میره توی پذیرایی و گفتم نه کج نیست ولی کم داره!

این رو که گفتم همه زدن زیر خنده و تعجب کردن که چرا این حرف رو زدم و دختر عمم گفت که فامیلتونه ها چرا اینطوری میگی؟

خلاصه بعد از اینکه فهمیدم چه اشتباهی کردم کلی خندیدیم.

میدونم که احتمالا متوجه نمیشید که چی گفتم ولی نمیتونم بیشتر از این توضیح بدم فقط اگه براتون سوال پیش اومده که چندتا عمه دارم باید بگم که ۶ تا هستن.

از وقتی ماه رمضون شده کارگرایی که روزه میگیرن شب میان س کار و کارگرای دیگه که یا روزه نیستن یا نمیتونن شب بیان روز میان سر کار.
داداش من هم مدیر تولید اینجاس و باید حتما باشه و هر وقت اون باشه منم هستم به خاطر همین از اول ماه رمضون داریم دو شیفته میایم سر کار.

یه شیفت از ۷-۱۹ و شیفت دوم از ۲۱-۷ صبح روز بعد.
معمولا بعد از ظهرها ساعت ۶-۷ میریم خونه و تا بعد از افطار خونه ایم و ساعت ۹ میایم شرکت دوباره.
روزی ۴-۵ ساعت و شایدم کمتر میخوابیم.شبا که کلا بیداریم و جغد شدیم.
این نظرها و پستهایی که میدم هم همه از توی شرکتن چون خونه که اصلا وقتی نیست برای این کارا.

البته تصمیم گرفتم از اول مهر دیگه نیام سر کار و بشینم مثل خرخونا درس بخونم.

امروز برای سحری خواب موندیم و نمازمون هم قضا شد.


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 15:53  توسط صادق  | 

چقدر جالبه که آدم دختر عمه هاش رو نشناسه نه؟

ما یه خونوداه ی پدری داریم آخرشن.
یعنی از مسجدی خفن تا قرتی پرتی به قول گفتنی

ما هم میانگینیم تقریبا.

دیشب افطاری دعوت بودیم یه جایی بعد دیدم با عمم اینا یه دختری هست خیلی آرایش کرده و تیپ خفن و از این حرفها هی میگفتم خدا این عروسی فامیلی چیزیشونه؟

حالا تو فرز کن همه ی خانم های ملت چادری بعد بچه ی این عمم اینطوری.
خلاصه نشناختمش تا اومدیم خونه و از مامانم پرسیدم مامان این کی بود؟

گفت بهاره دختر عمت بود
یعنی کفمان برید که این همبازیه دوران کودکیمان بود.

اینا یه روال صعودی خفنی داشتن و هی ما رابطمون با عمم اینا کمتر شد تا اینکه دیگه الان دختر عمم رو نشناختم.

اون قیامت که گفتم هم چیز خاصی نبود فقط ۲-۳ روز پیش یه طوفانی شد توی اهواز که کمتر کسی بود که به یاد قیامت نیوفته.یعنی نشسته بودیم خونه مثل بچه ی آدم داشتیم افطار میخوردیم که یه دفعه ای یه صدایی اومد و چنان طوفان شنی شد که نمیتونستی چشمات رو باز کنی و دهنت همینطوری که استاده بودی گل میشد(البته توی حیاط نه خونه ها) بعدشم یه دفعه ای بارون گرفت و همه چی مثل اولش شد

خلاصه من یه چی میگم شما یه چی میشنوی.
داداشم توی تاکسی بوده داشته میومده خونه میگه هوا صاف بود ییهو جلومون تاریک شد و راننده زد روی ترمز.

خلاصه فهمیدیم که ۲ ثانیه ای هم میشه دنیا رو لوله کرد

به نظر شما کسی که روزه نمیگیره ولی نماز میخونه بهتره یا کسی که نماز میخونه روزه نمیگیره؟

دیشب توی خواب عاشق یه دختری شده بودم 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 2:6  توسط صادق  | 

آخه یکی نیست بگه نونت نبود؟ آبت نبود؟ گواهینامه گرفتنت چی بود؟  

یه چیز دیگه هم هست میگن که کار امروز را به فردا مینداز من شدیدا این اواخر به صحت این جمله پی بردم .

ما در (یه کلمه ای هست میگن وفقان یه همچی چیزی یعنی در اوج و این چیزا) جوانی که الاف و بیکار بودیم و کنکور داده بودیم و هیچ کاری نداشتیم هی میگفتن بیا برو گواهینامه بگیر من میگفتن گواهینامه میخوام چکار؟خوشم نمیاد از رانندگی؟دلیل خوش نیامدن هم این بود که کی دو بار که تمرین کردیم ماشین خاموش شد و به مذاقمان(درسته؟ ) خوش نیامد.

تا اینکه امسال یه ۷-۸ تا بچه ی کنکوری داشتیم که همه بعد از کنکور افتادن به گواهینامه گرفتن!خلاصه ما هم دیدیم ضایع میشویم از این ملت عقب بمانیم و عقب مانده شویم و گفتیم بریم گواهی نامه بگیریم
چشمتون روز بد نبینه .

اول رفتیم برای ثبت نام برای دو ماه بعد نوبت داد و بعد طی مذاکرات به ۱ ماه کاهش یافت و از ۱۹ مرداد رفتیم کلاسای تئوری.برای رفتن به این کلاسا هم هی باید از سر کار میزدم و میرفتم کلاس چون تداخل زمانی داشت.

خلاصه ۵ جلسه رو رفتیم و کلاسای شهر شروع شد.

استاد کلاسای شهر هم به جای ۱۰ جلسه ۹ جلسه ما رو برد و به جای ۲ ساعتی که کلاس بود بین ۳۰ تا ۵۰ دقیقه زمان میزاشت و تا میومدم چیزی بگم یه طوری حق به جانب صحبت میکرد که میدونی چندتا پارک رفتیم و تقصیر منه که دل میسوزونم و ...

ما هم مظلوم هیچی نمیگفتیم ولی دیگه اون ده جلسه رو خیلی باحال پیچوند و کردش نه جلسه و امضا گرفت که ۱۰ جلسه اومدم و رضایت کامل دارم و ...

خلاصه خیلی مارمولک بود و یه طوری تو روت میخندید و ... که نمیشد باش بحث کرد .

بعد رفتیم تست سرمربی که خود آموزشگاه میگیره که معلوم بشه آمادگی رفتن برای امتحان افسر رو داریم یا نه؟

خلاصه من همینطوری که آموزش دیده بودم میرفتم و سر چهارراه یه مکث کمی میکردم و میدیدم ماشین نیست میرفتم که طرف گفت چرا ایست کامل نمیکنی؟بعد برام زد عدم توجه به علائم رانندگی .

اصلا اونجا علائم رانندگی ای تابلویی چیزی وجود نداشت.
بعد دو جلسه دیگه برام کلاس جبرانی نوشت.

این آموزشگاه ها هم میری تو میگی سلام میگن هزار تومن پول بده .

خب این دو جلسه رو هم رفتیم و تموم شد و سه شنبه رفتم مدارکم رو بگیرم برای رفتن پیش چشم پزشک که منشی گفت فردا باید بیای برای آیین نامه و پنجشنبه برای شهر(حالا قبلا گفته بودن همون پنجشنبه که امتحان شهر هست آیین نامه هم میگیریم)!

منم قرار بود که دیروز (چهارشنبه)برم دانشگاه برای یکی از بچه ها که میخواد انتقالی بگیره مشهد کاراش رو انجام بدم و به منشی میگم وقت ندارم نمیشه یه وقت دیگه بیام یا یه روز دیگه؟که گفت نه اصلا نمیشه باید حتما بیای و این حرفها.

بعدشم رفتم دکتر که یعنی قرار بود سلامت چشم و بدن رو چک کنه همین که رفتم تو میگه بشین روی اون صندلی و چندتا از این جهتها پرسید و منم خیلی خوابم میومد و دو روز بود درست نخوابیده بودم و روزه هم بودم و بعد از ظهر بود خلاصه به نظرم داشتم غلط غولوط جواب میدادم که گفت خوبه و مهرش کرد برگه رو ، کلا دو مین نشد و 4 تومن گرفت

چه پول حلالی در میارن ملت شهید پرور ایران:دی

 

 این ماجرای آیین نامه که پیش اومد دیگه چون نمیرسیدم برم دانشگاه  کاراش رو انجام بدم بعد برگردم آیین نامه بدم ، گذاشتم اول برم آموزشگاه بعد برم دانشگاه.
ساعت 10 رسیدم آموزشگاه میبینم یه نف ربیشتر ننشسته آزمون بده رفتم میگم مگه امروز آیین نامه نیست؟میگه امروز امتحان آزمایشیه و دلبخواهیه!

بش گفتم شوخی میکنی؟من اینهمه کار داشتم اومدم میگی آزمایشیه؟من که تست رو قبول شدم قبلا؟(قبلا یه آزمایشی گرفتن من قبول شدم) پس چرا گفتن بم بیام؟میگه من که خودم بت گفتم اون رو قبول شدی نمیخواد بیای!بش گفتم من اصلا با شما صحبت نکردم چی کی به من گفتی؟گفت ها شما نبودی یکی دیگه بوده بعد گفت کی بت گفت بیای؟ گفتم فلانی گفت ها اون به همه میگه باید بیاید

گفتم خب حالا که دیگه اومدم بدید تست بدم که میگه 1500 تومن بده؟!!!!
منم گفتم که چی بشه؟نمیخوام و اومدم بیرون و رفتم دانشگاه
دانشگاه هم کارم انجام نشد و کلی این مسئوله آموزشمون اعصابم رو خورد کرد و شنبه دوباره باید برم.

دیگه سرتون رو درد نیارم امروز از 6 صبح راه افتادم رفتم آموزشگاه توی این هوای شرجی اهواز علاف شدیم تا طرفای 9 که یه امتحان 20 دقیقه ای ازمون گرفتن و از 30 نفر 11 نفر قبول شدیم.

بعد اومدیم رفتیم برای امتحان شهر تا منتظر بودیم که نوبتمون بشه حرفهای جالبی شنیدم.

یکی بود معلم بود بار اولش بود قبول شده باورش نمیشد به یکی دیگه بود بار دومش بود که آیین نامه میداد و قبول شده بود و شانسی سوالاش همون سوالهای دفعه ی اول که قبول نشده بود افتاده بودن خلاصه این معلمه هی میگفت که آیین نامه خیلی سخته به ÷سره میگفت تو هم شانس آوردی سوالات تکراری بودن وگرنه قبول نمیشدی خلاصه سرمون رو خورد بسکه گفت که امتحان سنگین بوده و از این حرفها نمیدونم این توی مدرسشون از دانش آموزها چی میگیره برای امتحان که سخت نباشه؟

یکی دیگه هم بود که بار دهمش بود که آیین نامه میداد و تونسته بود قبول بشه و کلی ذوق کرده بود.

بعد از کمی نوبتمون شد بریم برای امتحان.ملت میگفتن که بار اول قبول نمیکنن و بار دوم راحت قبول میکنن ولی من باور نمیکردم تا اینکه یکی از اونایی که بار دومشون بود اومد و گفت که بش گفته بره دنده دو بعد سه بعدم قبولش کرده!به همین سادگی

بعد نوبت ما که شد چهار نفری سوار شدیم اولی که افتضاح بود و پارک دوبل که رفت یه 3-4 متر دنده عقب رفت تا ماشین رو تنظیم کنه و رد شد.

بعد نوبت من شد و کم دور زدیم و بعد گفت که یه دور دو فرمونه بزن و دنده عقب برو و از این کارا که همه رو درست انجام دادم تا اینکه گفت پارک ال برو منم رفتم و ایستادم افسره هم در ماشین رو باز کرد و گفت ببین فاصلت چقدره؟تو که همه رو خوب رفتی چرا فاصلت زیاده؟(فاصله دقیقا به اندازه ی باز شدن در بود)
بش گفتم مربیم میگفت که باید در کامل باز بشه و نخوره به جدول(دقیقا این حرف رو بم زده بود) ولی گفت نه زیاده و نباید اینطوری باشه و برو پایین!
حالا طی آموزش من هی به مربیه میگفتم که این فاصله زیاده و اگه 2تا ماشین اینطوری بایستن که ماشینی نمیتونه رد بشه و اون میگفت تو برای امتحان اینکار رو بکن و بعدا که گواهینامه گرفتی جفتش کن با جدول!

بش گفتم یعنی برای همین فاصله ردم میکنی؟گفت آره من برای یخ راهنما نزدن هم رد میکنم چه برسه به این فاصله.
دیگه عرض کنم خدمتتون که حالمان بسی گرفته شد چرا که ما از شکست متنفر بیده استیم.

فعلا همینطور دارم از اینور از کارم میزنم از اونور هی پول میدم به آموزشگاه :)

بعد که میومدم توی راه هی اعصابم خورد بود که چرا آخه باید اینطوری بشه گله از خدا و اینا تا اینکه اومدم توی اینترنت و آفها رو که خوندم کلی متحول شدم آخه 2 تا آف داشتم که دقیقا یادم نیستن ولی به طور کلی اینا بودن :

1.خدا کلاغ و طوطی رو مثل هم آفرید ولی طوطی اعتراض کرد و زیبا شد ولی کلاغ گفت راضیم به رضای خدا.
حالا طوطی توی قفسه و کلاغ آزاده.

2.خدا دنیا رو توی چند روز خلق کرد پس تو چرا انتظار داری یه روزه به همه چی برسی؟

ببخشید خیلی طولانی شد اگه چیزی رو ۲بار گفتم ببخشید چون طولانی شده قاطی کردم.

شکلک هم نزاشتم چون خیلی وقت میگرفت خودتون هر جا هر چی دوست داشتید بزارید.

یه داستان هم باید در مورد قیامت بنویسم که میزارم برای بعد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:19  توسط صادق  | 

خب ما رفتیم تهران تهران هم خوب بود بد نبود هوا هم خوب بود بد نبود همه چی خوب بود کلا بد نبود.

ظهر جمعه رفتیم چیتگر چه جای بیخودیه این چیتگر یه مشت درخت کاج و دیگر هیچ.

البته از نظر آب و هوا کفمان برید چرا که ساعت ۳ ظهر والیبال بازی میکردیم و عرقی بدان صورت که شایسته و بایسته است مشاهده نمیکردیم.

شب هم رفتیم پارک ملت آبنمای موزیکال دیدیم که در نوع خود جالب بود و امیدواریم که برای مردم گشنه ی اهواز هم یکی بزنند.خرجی هم نداره ۴تا فواره و لامپ و یه برنامه ی کامپیوتریه فکر نکنم چیز دیگه ای بخواد.

پارک ملت خوب بود هواش هم خوب بود فقط شلوغ بود.

شنبه برای اولین بار فکر کنم رفتم بازار چون هر سال مامانم اینا هستن و میرن بازار و چیز میزا رو میخرن و من کلا بازار نمیرم حتی توی همین اهواز هم یکی دو بار بیشتر نرفتم.

خلاصه رفتیم بازار و مواد لازم را تهیه نمودیم.

شنبه آخرین روز نمایشگاه بین المللی گل و گیاه بود که به علت رفتن به بازار و خستگی ملت نرفتیم.

بازارش هم بازار بزرگ تهران بود که با مترو رفتیم و عجب چیزیست این مترو که انشاالله خدا نصیب ملت گشنه ی اهواز هم از این متروهای باقلوا بکند چرا که موجبات تسهیل در رفت و آمد و همچنین صرفه جویی در مصرف سوخت میشود.

ارم هم خواستیم بریم ولی خودشون پریروزش که من برم تهران رفته بودن و نرفتیم چون براشون تکراری بود و کلا ارم رو هر سال رفتیم حالا امسال نرفتیم چیزی نمیشه.

خلاصه دیگه بقیش رو هم خونه داییم بودم و صبحانه و ناهار و شام میخوردیم و بعضی وقتها هم میخوابیدیم و باقیش رو هم به تفریحات سالم می پرداختیم.

برگشتنی هم به دلیل نبودن بلیت قطار و گرانی بلیت هواپیما(رفت رو با هواپیما رفتم ولی دیگه رفت و برگشت با هواپیما با مزاجم سازگار نبود) با اتوبوس آمدیم که نمیدانم این اتوبوس را خدا برای چه آفریده؟

۱۱ تومن پول بلیت گرفته برای یه صندلی که نه میشه خوابید نه هواش خنکه و هیچ تازه ۱۶ ساعت هم توی راه بودیم اونوقت قطار سبز ۱۰۵۰۰ و قطار ۶ تخته ۵۵۰۰ که راحت میگیری میخوابی و خستگی نداره.

بعدشم که رسیدم اهواز که یه شرجی ای بود جاتون خالی ساعت ۹ رسیدم خونه و ساعت ۱۰:۳۰ رفتم دانشگاه برای بچه های شهرستانی فرم و گواهی و غیره و ذلک بگیرم براشون بفرستم که ساعت ۱ و نیم برگشتم خونه و تمام تفریحاتی که در تهران کرده بودیم با همین بیرون رفتن تبخیر شد و به هوا رفت.

کلا تنهایی رفته بودم این فعلهایی که جمع بستم هم به دلیل احترامیه که برای خدوم قائلم.

تصمیم دارم از اول مهر کلا وبلاگ رو ببوسم بزارم کنار و دور اینترنت و این خاله زنک بازیها رو یه خطی بکشم و به فعالیتهای مفیدتری بپردازم.

یکی از دلیلاش اینه که حس میکنم اصلا مثل قبلا بلد نیستم پست جالب بدم.

نتایج کنکور هم اعلام شد و خونواده ی ما امسال ترکوندن و از فامیلهای نزدیک هیچکس رشته ی نون و آب داری  در نیومد به غیر از پسر داییم که المپیادی بوده و طلا گرفته که مستقیم بدون کنکور رفت میره کامپیوتر شریف میخونه.یکی هم برق شریف قبول شد ولی خیلی دوره از ما و یکی دو بار بیشتر ندیدمش.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 3:18  توسط صادق  | 

اگه بلیت گیرم بیاد عصر یا شب میرم تهران و یه چند روزی نیستم.اگه برای امروز گیرم نیومد اصلا نمیرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:49  توسط صادق  | 

دیروز داییم اینا خونمون بودن بعد من یه پسردایی دارم خیلی ادعای فهم و شعور و ... داره و با اینکه اول راهنمایی یه جورایی فکر میکنه که به غیر از خودش کس دیگه ای چیزی حالیش نیست.

خلاصه دیروز بحث ازدواج یکی از پسرای فامیل بو د از این حرفها که حرف ازدواج دختر داییم به میون اومد و من گفتم آخه کی میاد خواستگاریه این؟

بعد پسر داییم به مامانش مامانش میگه مامان فهمیدی صادق چی گفت؟به آبجی میگه میخوایم بیایم خواستگاریت.

اینو که گفت همه پکیدیم از خنده.حالا خوبه همه شنیده بودن من چی گفتم وگرنه آبرو شرفمون سوراخ میشد.

دارم آموزش رانندگی میرم که گواهینامه بگیرم.نمیدونم چرا تا حالا هیچ علاقه ای به رانندگی نداشتم تا اینکه دیدم بچه های کوچکتر از من دارن گواهینامه میگیرن و ضایعه من نگیریم که رفتم کلاس.خلاصه توی آموزشگاه زده هر جلسه دو ساعته باید ۱۱۰ دقیقه آموزش باشه.بعد مسئول آموزشگاه اومد گفت که این الکیه و کلاسهاتون ۱ ساعت و نیم هست و اعتراض نکنید و از این حرفها
تا حالا ۶ جلسه عملی رفتم و طولانی ترین جلسه ای که داشتیم ۵۵ مین بود که نصفش هم رفته بودیم نونوا تا آقا نون بگیره.

دیروز این جادستی که بالابر و اینا روشن دستم رو گذاشتم روش کند.

بعد میگه من اینهمه کار میکنم دو لقمه نون در بیارم و ...
خواستم بگم نون حروم در میاری میخوای اینطوری نشه؟

از نظرهای مفصلی که میدید سپاسگذارم.
باز دست صورتی درد نکنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 8:59  توسط صادق  |