تبليغاتX
بستنی قیفی!
صفر و هفت عددهای مورد علاقه من
خب نمیدونم از کجا شروع کنم.

شنبه ی هفته ی پیش شروع هفته ی پژوهش بود و یه نمایشگاه بین المللی کتاب زده بودن تو دانشگاه که اکثر کتابا خارجکی بودن و گرون و کاغذ گلاسه و از این حرفها.

خلاصه هر روز ما می رفتیم فقط نگاه میکردیم که استادامون میومدن کتاب میخریدن و میرفتن.

فقط اشانتیونا و کتابای تبلیغاتیش خوب بود که مفتی بودن.

یه کلی هم سمینار برگزار شد که یه چندتاییش رو رفتیم و یه چیزایی به معلوماتمون اضافه شد.

این هفته هم که جاتون خالی شنبه یه امتحان میان ترم داشتم و یکشنبه هم یکی و دو تاشون از سخت ترین درسامون بودن.

جالبیش اینجا بود که من از ۴ شنبه شب درست نخوابیده بودم و همش داشتم درس میخوندم ولی جمعه ظهر که میخواستن خوانواده برن باغ منم باشون رفتم و شب هم سریال یوسف رو کامل نگاه کردم.

امتحانا خیلی بد نشدن ولی میشد که خیلی بهتر بشن.

آخه یه چیزی که همیشه بقیه میگفتن و من تعجب میکردم که چطوری اینا اینکارو میکنن سر خودم اومد.

یعنی یه سوال رو توی چکنویس درست حل کردم و توی پاکنویس یه ضریب دو اشتباهی توش گذاشتم که جواب ۲برابر در میاد و این استاده هم فقط به جواب آخر نمره میده.

اونیکی امتحان هم یه مورد مشبه همین داشتم که استاده گفت فقط برای فرمولا که درست نوشتی بت نمره میدم ولی عددا چون همه غلط بوده و عوض شدن هیچی نمیدم بت.

این چند وقته یه چیزای جالبی برام اتفاق میوفته که میفهمم خدا خیلی حواسش جمعه.

مثلا توی کتابخونه بودم یکی داشت با موبایل حرف میزد و راه میرفت و میخندید و اینا بعد من گفتم چه آدمیه خب بیا برو بیرون صحبت کن(تو دلم گفتم) و همون موقع موبایلم زنگ خورد و منم همونجا حرف زدم.البته ۳۰ ثانیه هم نشد ولی خب همون کاری رو کردم که داشتم به بدیش فکر میکردم.

چند مورد دیگه هم اینطوری پیش اومده که خیلی واضح بوده که خدا میخواسته بم بفهمونه که یه کاری که از بقیه ایراد میگیریش ممکنه خودتم انجامش بدی.

 

حس میکنم دارم بهتر میشم از یه جنبه هایی از یه جنبه هایی هم دارم بدتر میشم و یه چیزایی هم ثابت مونده.

یه ۵۰٪ رفتارام داره خوب میشه و یه ۲۰٪ هم بد میشه و۳۰٪ هم ثابت مونده.
نمیدونم اون ۲۰٪ مهمتره یا اون ۳۰٪ که عوض بشم؟!!
فکر کنم دوتاشون رو باید همزمان تغییر بدم.

نمیخواد سعی کنید از این تیکه چیزی بفهمید.


نظر ساکورا رو توی وبلاگ ستایش و پستی که در مورد جخ داده بخونید و خودتون قضاوت کنید.
نمیدونم من چه هیزم تری بش فروختم که اینطوری سایم رو با تیر میزنه.

باور کنید معنیه فامیلم میشه سنگ تراش نه هیزم شکن یا هیزم فروش . یکی دیگه اون هیزما رو بت انداخته و من نبودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 12:50  توسط صادق  | 

فردا پست میدم

فقط بگم که دلیل اینکه ۲ هفته ای نبودم این بود که هفته ی پیش خواستم بیام اینترنت قطع بود و این هفته هم همش گیر امتحانا و اساتید محترم بودیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 13:2  توسط صادق  | 

اگه ۱۰ تا پست دیگه بدم میرسم به سال تولدم.

تو دانشکده سمت تریا و کتابخونه که میریم پاتوق دختر و پسراست.

همینجور که رد میشی دخترا و پسرا دارن با هم میگن و میخندن.

یکی از دخترا به پسره میگفت : وقتی داشتم لباسام رو عوض میکردم بابام اومد ...

یکی دیگه میگفت : دیروز با شیوا اینا رفتیم بیرون و ...

یکی دیگه میگفت : با ماشین اومدم ...

این نقطه چینا یعنی رد شدم و باقیش رو نشنیدم.

نمیدونم این ملت خیلی عقده ای هستن و مشکل دارن یا من؟

چهارشنبه سر کلاس شیرینی دادم برای حج قبول شدنم.

بعد از کلاس هم که به استادا تعارف میکردم کلی تحویلم میگرفتن.

کلا چندتا استاد داریم خیلی با شخصیتن و خیلی دوسشون دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 0:52  توسط صادق  | 

این استاد خواص مکانیکی هی وسط حرفاش میگه این قضیه اینجا صادقه.این حرف اینجا صادق نیست و ...

به بچه ها میگم تو رو خدا یکی اینو توجیح کنه بگه حاج صادق نه صادق.

سه شنبه ساعت ۱۰-۱۱:۳۰ یه کلاس داشتم و ساعت ۱ قرعه کشی حج بود.

بعد از کلاس رفتیم سلف و بعد نمازخونه تا ساعت شد ۱۲:۳۰.بعد یه تریبونه ازاد گذاشته بودن تو دانشکده رفتیم اونجا ببینیم چی میگن که خیلی راحت هر چی دلشون میخواست به احمدی نژاد میگفتن.

خلاصه یه نیم ساعت اونجا بودیم بعد رفتیم جایی که قرعه کشی حج بود.

صندلی ها همه پر بودن و مجبور شدیم من و دوستم روی پله های بین ردیفهای صندلی ها بشینیم.

بعد از کمی قرعه کشی شروع شد و هی هر اسمی که میخوندن ما افسوس میخوردیم که داره شانسمون کمتر میشه.
۵۰۰ و خورده ای پسر بودن و ۵۳ نفر میخواستن و ۱۲۰۰ تا دختر مثل اینکه که ۶۰ نفر میخواستن.

دیگه هی خوند و خوند تا یه دفعه ای اسم داداشم رو گفت.

بعد دیگه ما کفمون بریده بود که بالاخره یکیمون در اومده و من هی به دوستم میگفتم من باید با داداشم برم و اینا تا یه سری از دخترا خوند و دوباره شروع کرد از پسرا خوندن که اولین اسم ، اسم منو خوند.

دیگه از حالات روحی تو اون لحظه بگذریم.

برای دوستم که در نیومد خیلی ناراحت شدم آخه ۲شماره قبلیش در اومدن ولی اون نه.

داداشم برای قرعه کشی نبود . بعد از قرعه کشی من رو دیده اصلا نمی پرسه چی شد؟ فقط همینطور گفت کی در اومد؟بش میگم هر کی باید در می اومد.

بعد اصلا جدی نگرفت تا یکم بعدش بش میگم ۲تامون در اومدیم.میگه دروغ میگی.بعدشم خندید و هی من میگفتم در اومدیم و فکر میکرد سر کارش میزارم تا اینکه دوستاش شروع کردن بش زنگ زدن و تبریک گفتن که دیگه باورش شد.

امدیم خونه به مامانم میگم این چه وضعشه ما با هم بریم خب اونجا دعوامون میشه.

میگه مسخره بازی در نیار در اومدید یا نه؟و ...

چهارشنبه میان ترم داشتیم و من تقریبا هیچی نخونده بودم تا بعد از قرعه کشی که اومدم خونه و ساعت ۲:۳۰ بود.

دیگه بعدشم همش تو جو بودم اینا و هی یکی از بچه ها زنگ میزد میگفت خوندی چیزی؟میگفتم نه من دیگه میخوام برم حج این چیزهای دنیوی برام ارزشی نداره.

کلا ۲ ساعت هم نخوندم.

این میانترمه هم داستانی داشت که بعد از ظهر مینویسمش.

اعزاممون تابستونه سال آینده است.
حالا سوغاتی درخواستی رو با آدرس تو بخش نظرات بنویسید تا براتون پستش کنم.

بعد از ظهر :نظرا کم بود حسش نیست بنویسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:36  توسط صادق  | 

سه شنبه قرعه کشی حج دانشجوييه.

براي شماره هاي ۳۷۵ -۳۷۶ و ۳۷۷ دعا کنيد.
من - داداشم - دوستم.

براي ۳۷۵ سفارشی دعا کنيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 14:27  توسط صادق  |