بعد که کمی ازش خوردم خواستم بگم یه چیز دیگه بیاره گفتم دیگه زیاد خرج نزارم رو دست برگزار کننده ها گناه دارن
ولی کلا ماهیش خیلی معمولی بود.
صبح روز سه شنبه ساعت ۷:۳۰ رفتم هتل و بچه ها رو (همون دکتر مهندس ها و ۲-۳ تا خارجی رو میگم
)سوار اتوبوس کردم بردم دانشگاه و اونجا کارتاشون رو گرفتن و خودمم کارتم رو گرفتم و کارتمم قشنگ بود و اینا و خلاصه افتتاحیه انجام شد و بعدشم اولین پذیرایی بود.
پذیراییش شامل چایی و نسکافه و کاکائو روی یه میزهایی بود و روی یه میزهای دیگه ای هم آبمیوه از این پاکت ۱.۵ لیتری ها بود با لیوان و دو سه نوع کیک و کلوچه و اینا و ما هم همه رو امتحان کردیم و ...
دیگه تا ظهر هم یه کارهایی کردیم که مهم نبود تا موقع ناهار شد و رفتیم که برای ناهار راهنماییشون کنیم و ناهارشم چیز خوبی بود و پلو ماهی بود و کباب(یکی رو باید انتخاب می کردی)ولی دسرش شامل انواع دلستر و نوشابه و دنت و ژله بسته بندی و سالاد و ماست و دوغ بود![]()
ما که فقط ایستاده بودیم ملت رو تماشا میکردیم و بشون میگفتیم که برن از اون ردیف آخر شروع کنن نشستن و اینا و البته بینش هم نوبتی رفتیم مسجد نمازمون رو خوندیم و اومدیم تا آخرای وقت که خودمون رفتیم ناهار بخوریم و به دوستم گفتم که من ماهی میگیرم تو کباب بگیر بعد با هم میخوریم.منم ماهیم رو گرفتم و رفتم از دسرها هم به مقدار لازم برداشتم و رفتم نشستم رو میز و دوستم اومد دیدم اونم ماهی گرفته.بش میگم چرا کباب نگرفتی؟میگه خو من ماهی بیشتر دوست دارم
.
بعد از ناهار هم یکی دو تا سخنرانی رو رفتیم گوش کردیم و یه نمایشگاه هم بود که اشانتیون های خوبی میدادن و رفتیم گرفتیم![]()
بعدش ساعت ۴ دوباره استراحت و پذیرایی بود و بخور بخور مثل صبح و فقط میوه هم بش اضافه شده بود
.
البته این بین یه جریاناتی هم پیش اومد مثلا به هرکس که کارتش رو میگرفت یه پک میدادن که لیوان با آرم سمپوزیوم و از این چیزای خوب خوب بود و ما دیدیم داره تموم میشه برا خودمون برداشتیم و رفیتم گذاشتیم دانشکده تو کمد و برگشتیم و ...
ساعت ۵ هم رفتیم بازدید از گروه ملی و اونجا ۲تا از این مهندس هایی که از ذوب آهّن اصفهان اومده بودن برامون همه چیز رو(برای ما دانشجو ها وگرنه بقیه که خودشون کم و بیش میدونستن که چی به چیه)توضیح داد و کلی رفیق شدیم و اینا و قرار شد یه اردو بریم اصفهان و از این حرفها .
شب هم مدیر عامل گروه ملی دعوت کرده بود مهمان ها رو یکی از هتل های با کلاس اهواز(هتل پارس که چون اهواز کلا هتل کم داره فکر کنم با کلاسترین همین باشه)که این دعوته هم جریانی داشت که کارت دعوت کم اومد و ضایع بازی در اومد و یه عده نتونستن بیان و ...
خلاصه از گروه ملی شب هم رفیتم شام اونجا و استادامون هم همه بودن و جالب بود همه رو یه میز نشسته بودن و ازشون عکس و فیلم گرفتیم بعد از شام هم یکی از استادای باهالمون اومد پیشمون نشست و قرار شد که ما بگیم ما پشت سر استادا چی میگیم و استادا پشت سر ما چی؟که اینم کلی خنده توش بود و داشتیم کلی حال میکردیم که اومدن گفتن تعطیله
البته چون زیاد میخندیدیم الکی گفتن ولی ما هم بلند شدیم رفتیم خونه هامون
.
شب هم طرفای ۱:۳۰ فکر کنم خوابیدم.
خیلی خوش گذشت و خیلی همخسته شدم ولی خوش گذشتنش خیلی بیشتر از خسته شدنش بود.
اینقدر ماجراها پیش اومد که میتونم رد موردش یه کتاب بنویسم
.
شاید اگه بخوام یه پست درست و حسابی با عکس و این چیزا بدم حداقل ۲-۳ ساعت شایدم بیشتر باید پای کامپیوتر باشم ولی من تیکه تیکه در موردش مینویسم که نه شما خسته بشید و نه من![]()
اینم قسمت اولش بود
اینا الان بعدا اضافه شدن :
قسمت دوم :
اول اینکه سمپوزیوم(symposium) یعنی نشت و گردهمایی در زمینه ای خاص و از این چیزا ولی در کل یعنی گرد همایی علمی.
داستان از اینجا شروع شد که یه سری از بچه ها برای کمک تو برگزاری سمپوزیوم فعالیت میکردن و روز یکشنبه منم حس کردم دوست دارم تو برگزاریش یه نقشی داشته باشم و به یکی از بچه ها گفتم که اگه کاری بود به منم خبر بده بیام کمک.ساعت ۱:۳۰ بود فکر کنم که اینو بش گفتم و ساعت ۲:۲۰زنگ زد و گفت بیا یکی از استادا گفته بگو دو نفر بیان کارشون دارم.
خلاصه رفتم و چی شد و اینا بماند که اگه بخوام بگم خیلی مفصله و فقط آخرش قرار شد که من و یه دختر ۸۴ ای از عصر دوشنبه بریم دو تا هتلی که قرار بود مهمانا بیان و اونجا باشیم که میان براشون مشکلی پیش نیاد یا اگه سوالی چیزی داشتن از ما بپرسن(هر کدوممون یه هتل میرفتیم) ولی دوشنبه صبح استادمون گفت که اون خانومه نمیتونه بیاد و شب نمیتونه دیر وقت برگرده خوابگاه و به یه اهوازی بگو بیاد چون باید تا ساعت ۱۲ شب میموندیم هتل.خلاصه به یکی از دوستام گفتم بیاد و قرار بود از ساعت ۱۱ بریم هتل ها مستقر بشیم که هی میگفتن الان میریم و الان میریم و ما همینطور معطل بودیم تا ساعت ۳ که رفتیم و دیگه من تا ۱۲ شب هتل بودم و اگه سوالی چیزی داشتن جواب میدادم و باقی وقت رو هم که بیکار بودم توی لابی هتل نشسته بودم و کتاب میخوندم.
چون هتل نزدیکه خونه ی عمم بود و از خونه ی خودمون خیلی دور بود شب رفتم خونه ی عمم خوابیدم که اصلا هم نتونستم خوب بخوابم تا فردا صبحش که میمونه برای قسمت بعدی که بیشتر اتفاقای مهم توی این قست افتاد![]()
میدونم این قسمت اصلا جالب نبود چون مقدمه ای بود که باید میگفتم تا برسیم به اصل ماجرا.البته توی همین روز هم اتفاقای زیادی افتاد که به نظرم رسید بگم فقط پست طولانی میشه و برای بقیه زیاد مهم نیستن اگرچه برای من هستن![]()