این روزا دیگه اصلا درس نمیخونم فقط شب امتحانای میان ترم!
ولی کارای مهمتری از درس خوندن انجام میدم مثلا با ۲تا از استادامون دو تا کار تحقیقاتی داریم میکنیم با همون برنامه شبکه عصبی که گفتم و اگه جواب بده با بقیه استادامون هم شروع به کار می کنم.
یه کارتونی هست به اسم پدر آمریکایی(American dad) یه چند قسمتیش رو دیدم خیلی جالبه.
مثلا یه قسمتش در مورد همج.نس بازی بود و این پدره از اول فیلم تا آخرش با این موضوع مخالفت میکنه و دلیل میاره و یه طوری فیلم پیش میره که همه چیزش با نظرت موافقه ولی یه دفعه ای توی ۲-۳ دقیقه آخر نظرش برمیگرده و می فهمه که اشتباه میکرده و اینا خیلی هم خوبن و ...
کلا سیستمش همینطوریه یعنی اول هی چیزای بد رو بد نشون میده و آخرش یه دفعه ای ۱۸۰ درجه عوض میشه و ...
من نمیدونم بچه های آمریکایی از بچگی این چیزا رو میبینن چه انتظاری میره ازشون؟
از مردم عربستان گرفته تا خدا و ... رو مسخره میکنه![]()
بعد از اونم رفتیم یه پارکی و یه یه ساعتی اونجا بودیم و کمی فوتبال و توپ بازی و اینا کردیم وکلا بد نبود خوش گذشت.
برای رفتن تو اتوبوس با استادامون پانتومیم بازی کردیم و کلی خنیدیدیم.بعد دخترا پرسیدن که چکار میکنید ته اتوبوس که براشون توضیح دادن و برگشتن اونا هم اومدن بازی کردن و بازم کلی خنیدیدیم
.
امروز برای اون سمپوزیومی که قبل از عید همکاری کرده بودیم ازمون یه تقدیرکی شد و یه برگه ی تقدیر(توجه کنید برگه بود و لوح نداشت گفتن خودتون لوحش بگیرید
) و یه کول دیسک ۴GB دادن که این یکی خیلی خوب بود
.
خلاصه این سمپوزیومه مفید ترین کار زندگیم بود چون با ۲-۳ روز کار کردن ۲تا کیف و یه کول دیسک و کتاب مقالات و یه مشت خرت و پرت دیگه گیرم اومد.تازه مدیر گروهمون هی معذرت خواهی میکرد که ببخشید کمه و اینا ولی ما تو دلمون میگفتیم که از سرمون هم زیاده![]()
یه ماهی هست که تصمیم گرفتم به غذام نمک نزنم که موفق هم بودم و حتی به گوجه ی چلو کباب هم نمک نمیزنم.جدیدا هم تصمیم گرفتم دیگه نوشابه نخورم.شکر هم که خیلی وقته دیگه مصرفم کم شده و تو این زمینه ها خوب اراده دارم ولی در مورد کم خوردن و اینا اصلا.در مورد درس خوندن هم که به هیچ وجه اصلا حرفش رو نزن![]()
استادامون از همه چیزش خوششون اومد و تعریف می کردن.اینقدر هم صمیمی شدیم و تیکه انداختیم بشون وتیکه انداختن بمون.
دیگه آخرش اومدن باهامون شنا هم کردن![]()
خلاصه خیلی خوش گذشت و جای دخترا اصلا خالی نبود و خیلی بهتر شد که نبردیمشون چون احتمالا استادامون روشون نمی شد که زیاد گرم بگیرن و اینا .
باشون فوتبال بازی هم کردیم و اونم کلی خنده توش بود و یکی از استادا خیلی تعصبی بازی میکرد و هل میداد و کلی خنده بود خلاصه.
ایندفعه ۳تا استاد برده بودیم تصمیم گرفتیم دفعه ی بعدی به زور هم که شده حداقل ۵ تا ببریم با خودمون.
داشتیم فوتبال بازی میکردیم دیدم یکی صدا زد صادق برگشتم کسی که صدام بزنه ندیدم چون فقط استادمون بود.بعد فکر کرد من نشنیدم دوباره گفت صادق![]()
گفتم بله ؟ گفت زنگ بزن ببین مینی بوس کجا رفته.
یعنی اسم کوچیکمم یاد گرفتن و تا آخر اردو صادق صدام میزدن و دیگه خیلی نگرانه نمره هام نیستم![]()