شنبه هم که دارم میرم حج و ۱۲-۱۳ روز نیستم این ۵-۶ روز باقیمونده هم که به سرعت میگذرن. از حج هم که برگردم میریم تهران. با اینکه همه ی اینا رو از قبل میدونستم ولی نمیدونم چرا یه حس بدی دارمو یه جور عذاب وجدان که چرا وقت نمیکنم تا قبل از شهریور درسی چیزی بخونم؟
از ۱ تا ۴ مهر هم که قراره امتحانایی که لغو شدن باشن و اون هفته ی آخری باید بشینیم برای امتحانا بخونیم.
اصلا یه حس عجیب غریبی دارم.شاید برم حج و برگردم درست بشم
.
پسرخالم گیر داده بود که سوغ(ق؟)اتی برام ۲نفرید پیراهن کاکا و رونالدوی رئال رو بیارید. بعد از کلی صحلت که ما برای هیچکس نمیخوایم چیزی بیاریم و اینا برگشته میگه صادق من چون رونالدو رو بیشتر دوست دارم تو برام پیراهن رونالدو رو بیار![]()
آخه الان که درگیر این مقاله هه هستم بعد این که تموم شد ۳ مرداد شده و باید برم حج و وقتی برگشتم هم میخوایم بریم تهران و ۲۸ مرداد برمیگردیم.
یعنی اگه بخوام درس هم بخونم فقط همون شهریور ماه رو میتونم بخونم که مطمئنم اونم به طور جدی نمیخونم چون بدون اینکه بخوام و دست خودم باشه کنکور بیش از حد آسون به نظرم میرسه و فکر میکنم که با یکی دو ماه آخر خوندن هم میشه قبول شد![]()
به همین دلیل خیلی انگیزه خوندن هم ندارم!
امروز پسرداییم میاد اهواز(تهرانیه) و بساط دور هم جمع شدن و ول گردیمون شروع میشه.
الان تو قطاره و تا یه ساعت دیگه میرسه.
یکی از دوستام یه هارد ۳۰۰ آورده پر از سریال و فیلمهای خارجکی!
۲۸۵ گیگش پر بود و من موندم آخه چکار کنم اینهمه فیلم رو؟حتی انتخاب کردن بینشون هم سخته![]()
ما ۱۹ ساله که همینجایی زندگی میکنیم که الان هستیم و دیگه لااقل مغازه های سر کوچه میشناسنمون. هفته ی پیش رفته بودم مرغ بخرم پول کم آوردم بش میگم عصری میارم بت میدم گفت نه اینا سود نداره برای ما و نمیصرفه و اینطوری نمیفروشیم و ...
گفت یکیشون رو بذار عصری که خواستی پول بیاری ببرش!!!
واقعا از خودم و اون بدم اومد که بعد از اینهمه سال فکر کرده میخوام ازش بدزدم.تازه انگار بش گفتم صدقه بده که میگه برام نمیصرفه![]()
از اینکه میتونم تا آخر ترم ۸ ۲-۳ تا مقاله ISI داشته باشم (به امید خدا) تقریبا مطمئنم(فکر میکنید خیلی خوشحالم ها؟ولی وقتی بگم مطمئنم یعنی احتمالش خیلی زیاده) ولی همیشه یه حالتهایی ممکنه پیش بیاد که اونطوری که میخوای اوضاع جور نشه و بعدشم حتی اگه انی مقاله ها رو داشته باشم از کجا معلوم که بتونم بورس بگیرم؟آخه معدلم کمه تقریبا![]()
با ۵تا از استادامون مشورت کردم ۲تاشون ۱۰۰٪ گفتن مقاله ها رو دنبال کن ۳ تاشون گفتن ۱۰۰٪ بخون برای کنکور اگه وقت داشتی اونا رو در کنار کنکور انجام بده
.
من خودم بیشتر دوست دارم برای این مقاله و اینا کار کنم ولی تو موفقیتش تضمینی نیست هرچند که تو کنکور هم نیست ولی شانسش بیشتره.
الان دارم روی ۲تا مقاله که برای همایشای داخلی ان کار میکنم یعنی کاراش تقریبا شده و فقط مونده یه جمع آوری و نوشتن متنش که من باید بنویسم و البته باید اسم استاد رو مفت مفت بزنم نفر اول![]()
البته استادمون گفت اگه خواستی خودت ارائه بده.
یکیش آبان ماه تو کرمانه و اون یکی اسفند ماه توی یزد. یزد رو که حتما میرم چون بعد از کنکوره ولی کرمان رو شک دارم.
البته اگه مقاله هایی که می فرستیم قبول بشن که انشاالله میشن.
نظر شما چیه؟چکار باید بکنم؟بیشتر فکر کنم؟![]()
از جمعه هفته پیش شروع کنیم.
شنبه صبح یه امتحانی داشتیم که بچه ها در پی کنسل کردنش بودن ولی ما ۲-۳ نفر از بچه ها میخواستیم بخونیم و امتحان بدیم استاد هم قبول کرده بود که دو تا امتحان بگیره و اینارو تو پست قبلی نوشتم.
خلاصه من شب رفتم خوابگاه که ببینیم چکار کنیم و اگه میخوایم امتحان بدیم با هم بخونیم و ...
وقتی رفتم و جو رو دیدم و بچه ها هم بی انگیزه شده بودن و خلاصه تصمیم گرفتیم که به کسی نگیم امتحان نمیدیم و بریم رو جلسه(قبلش گفته بودیم که میخوایم امتحان بدیم).
صبح که رفتیم دانشکده دم در کلی حراست استاده بود و اسمت رو با لیست امتحان چک میکرد و اگه امتحان داشتی رات میدادن و خلاصه بساطی داشتیم در روزهای بعد هم همین وضع ادامه داشت.
بعدشم رفتیم سر جلسه و استاد به هرکس که میخواست سوال میداد و به بقیه نمیداد و ما هم نگرفتیم و بلند شدیم اومدیم بعد بچه ها دعوا و بحث و اینا که چرا امتحان ندادید؟(۳ نفر دیگه موندن و امتحان دادن)
بشون میگفتیم دلمون نخواست و میگفتن که پس چرا گفتید امتحان میدیم و خلاصه اصلا درک نمیکردن که ما خونده بودیم ولی انگیزه مون از بین رفته بود.
یکشنبه یه امتحان دیگه داشتیم که استاد قبلو نکرده بود که نگیره و قرار شد امتحان بدیم و من هرچی فکر کردم و بحث کردم باهاشون نفهمیدم انگیزشون از کنسل کردن امتحانا اگه اعتراضه که باید پای عواقبش هم باشن ولی اینا هم خدا رو میخواستن هم خرما هم میخواستن نمره شون در خطر نباشه و هم اعتراض کنن!
دیگه دوباره رفتیم خوابگاه و خوندیم و امتحان رو هم من خیلی خوب دادم و از ۱۰۰ شدم ۹۴![]()
بعد از امتحان هم ساعت ۲ تا ۵ رفتیم استخر دانشگاه و کلی خودمون رو خسته کردیم چون امتحانا تموم شده بودن و شب هم با بچه ها رفتیم فیلم درباره الی رو دیدیم که بسیار بی خود بود و صندلی های سینماهه هم کوچیک بود و خلاصه اومدیم بیرون همه مون شاکی بودیم.
شب هم رفتیم خونه ی دو تا از بچه ها که به جای خوابگاه خونه گرفتن و اونا نشستن فیلم نگاه کردن و من خوابیدم.
دوشنبه صبح با داداشم رفتیم واکسن مننژیت زدیم برای حج که مثل اینکه یه سرنگه که به ۱۰ نفر تزریق میشه یعنی هی میومد به یه نفر میزد و میرفت استریلش میکرد و به نفر بعدی میزد شایدم سرنگها متفاوت بودن ولی خودشون میگفتن باید ۱۰ نفر باشید چون بسته اش ۱۰ نفریه!فکر کنم به اندازه یه قطره وارد خونم شد!
بعد رفتم دانشگاه و ول بودم و عصری خواستم برم خوابگاه دانشکده نفت پیش یکی از دوستام که زنگ زد گفت برای این اتفاقا و آشوب ها کسی رو راه نمیدن و کلی حالم گرفته شد![]()
دیگه بعد از ۳-۴ روز برگشتم خونه![]()
تا حالا فکر کنم ۱۰-۱۵تا کتاب برای همین حج دانشجویی اومده برامون نمیدونم کی باید بخونمشون؟!
راستی چون ماه شعبان میخوان ببرنمون از ما تقریبا ۱۰۰ هزار تومن بیشتر میگیرن! به مامانم میگم مگه تو ماه شعبان خداش عوض میشه ؟![]()
حالا اگه ماه رمضون بود باز یه چیزی میگفتیم ماه رمضونه![]()
نمیدونم چم شده وقتی یادم میوفته که وقتی اسم داداشم در اومد و هنوز اسم من در نیومده بود چطوری گریه میکردم که خدا منم در بیام با هم بریم و بعدش که در اومد از خوشجالی گریه میکردم(فکر کنم تنها گریه در چند سال اخیر بود تقریبا) بعد حالا اینطور بی انگیزه شدم و خیلی اشتیاقی ندارم از خودم تعجب میکنم.
نمیدونم کلا چم شده و اصلا یه جورایی نه که اعتقاداتم ضعیف شده باشه ولی یه کمی بیخیال شدم![]()
چیزایی که برای بعضی ها میخوام از خدا بخوام :
آب معدنی : پایان نامه-شوهر خوب![]()
ساکورا : نمیدونم بگم؟ بگم؟![]()
ستایش: قبولی ارشد![]()
صورتی : همیشه خوشحال و راضی پیش خوانواده ات باشی![]()
برای بقیه هم چیز خاصی به ذهنم نرسید.در ضمن نیاید بگید چرا آب معدنی شوهر تو لیستش هست تو لیست ما نیست چون آب معدنی مشتاق تر بود گفتم وگرنه اول وآخرش گیر همتون میاد انشاالله(البته ساکورا که قبلا گیرش اومده)