نماز روزه هاتون قبول و دعاهاتون مستجاب![]()
اصلا حس اینجا نوشتن و بعضا خوندن رو ندارم!
اعصابم برای این امتحانایی که باید اول و دوم مهر بدم خورده. خیلی سختمه بشینم بخونم![]()
داداشم امروز رفت و احتمالا تا ۳ ماه دیگه نمیبینمش![]()
دیدید سریال عبور از ژاییز چه گندی زد آخرش؟اون مرده که آخر فیلم لعیا بش گفت دایی بیا عکس بگیریم قرار بود دایی توران و پوران باشه نه دایی لعیا ولی مثل اینکه این کاردگردان و بازیگرا و ... هیچکدوم جواسشون نبود !!! آخه گفته بود اون ۲ تا بچه داشت. واقعا برای خودم متاسف شدم که همچین فیلمی رو نگاه میکردم![]()
چرا تو وبلاگ صورتی نمیشه نظر داد؟یوزر و پس میخواد؟!!
امروز بالاخره مقاله رو فرستادم. اینترنت خونه که وصل شد کمی دیگه از خواص استادمون باید بگم که چه بلایی سرمون آورد![]()
دیروز برای اولین بار قران رو یه دور کامل ختم کردم. هم خوشحالم که اینکار رو کردم هم شرمنده که چرا تا حالا انجام نداده بودم؟![]()
یعنی مثلا من امسال کنکور ارشد دارم(
) هیچ عین خیالم نیست !
نمیدونم اصلا این ماه رمضونی وقت چطور میگذره. اولا اگه ولش کنم که میتونم روزی ۱۲-۱۳ ساعت بخوابم بلکه هم بیشتر(طی سال تقریبا ۶-۷ ساعت میخوابم).
البته فعلا تمام تلاشم رو میکنم که بیشتر از ۸ ساعت نخوابم ولی کلا بازده اومده پایین و بیشتر وقت به بطالت میگذره درس هم که هر چند روز یه بار یادم میاد که آره باید بخونم.
سر اون آشوبای بعد از انتخابات ۲ تا از متحانای ما لغو شد حالا یکم و دوم باید بریم امتحان بدیم![]()
کی آخر تابستونی بشینه برای امتحان بخونه؟![]()
مسجد نزدیک خونمون رو دارن تعمیرات روش انجام میدن فعلا تعطیله و ما برای نمازا و جدیدا احیاها آواره شدیم. البته نماز که توی مدرسه روبرویش برگزار میشه و میرم ولی احیا رو بدلیل نورپردازی نامناسبش(
) نمیشد برم و رفتیم یه جایی دور از خونه.
قبلا یادمه همیشه سحری میدادن ولی ۲-۳ ساله که کمبود بودجه آوردن یا خسیس شدن به هر حال ما رو از نعمت سحری مفتی محروم کردن و گذاشتن اجرمون با اباعبدالله باشه![]()
این چه زندگیه برای ما درست کردن؟۲تا از دخترای فامیلمون در اومدن دانشگاه و دانشکده ی من !
حالا دیگه نمیتونم راحت با دوست دخترام تو دانشکده صحبت کنم لو میرم![]()
وای یه استادی داریم دلم میخواد خفه اش کنم. نه بزارمش رو زمین با ماشین از رو مخش رد بشم. نه اصلا یه بیشعور رودر رو بش بگم هم کافیه.
اون جریان مقاله بود گفتم الان دیگه به مراحل آخرش رسیده. چکیده رو من و دوستم نوشتیم دادیم استاد گران یه خط اضافه کرد بش بعدم دادیم رفت و قبول شد.
کلا هم خداییش هیچ کاری نکرد و فقط داده های یه کاری که قبلا انجام داده بود رو داد به ما و بقیه کاراش با ما بود.
بعد حالا برای نوشتن مقاله ی کامل من و دوستم نشستیم خودمون رو سرویس کردیم یه متن نوشتیم در حد تیم ملی بعد فرستادم براش ببینه میگه که اینارو برای چی نوشتید؟از مقاله ها کمک بگیرید ببینید اونا چطور نوشتن شما هم همون کار رو بکنید. مثل اینکه خیلی عجله ای نوشتید!
بعد تقریبا نصف متنی رو که نوشتیم رو رنگی کرده گفته اینا لازم نیست.
یعنی الان براش دعا کردم فقط خدا عقلی بش بده.
حالا توضیحش سخته که دقیقا برسونم که چه چیزی ازمون میخواد و چرا ما مثل بقیه نمی نویسیم و اینکه چرا اشتباه بقیه رو انجام نمیدیم. حالا بعدا مقاله ی کامل رو شاید گذاشتم برای دانلود خودتون ببینید ولی این استاده خیلی رو اعصابه کلا
از ویژگی های اخلاقی اش هم بگذریم که دیگه خیلی ناجور نشه
البته تو دانشگاه خداوکیلی استاد خوبیه ها![]()
بگذریم.
هی فکر میکنم میبینم این داداشم میره نصف بار خنده خونه کم میشه خب![]()
من تا سحری بیدارم بعد میخوابم بعد اونروز داداشم بیدارم کرده ساعت ۹ میگه برو شیر بگیر(ما تو خونه زیاد از این شیر یارانه ای ها میخوریم)
بعدشم خودش کار داشت رفت بیرون(خودشم شیر گرفته بود)
بعد از ظهر میگه چکار کردی رفتی شیر بگیری؟بش میگم حرف صبح رو نزن که نصفت میکنم نذاشتی بخوابم و تا ظهر گیج و ویج بودم.میگه ببخشید یعنی من گاوتونم همش براتون شیر بگیرم؟![]()
حالا دیگه طولانی شد بعدا یادم باشه یکی دو تا از خنده های اساسیمون تو مکه رو بنویسم![]()
هر چی میگیم یه تعریفی از گرگان میده. میگیم جمعه ها غذا نمیدن تو خوابگاه باید آشپزی یاد بگیری میگه جمعه ها میریم جنگل جوجه کباب میخوریم![]()
مدینه که بودیم یه روز رفتیم کوه احد و بعدشم رفتیم تو پیش یه شکافی که پیغمبر وقتی تو جنگ احد زخمی شده بوده رفته توش پناه گرفته و حضرت علی ازش ماقبت میکرده.
خلاصه یه مقدار بالای کوه بود. همه ایستاده بودیم دم شکاف که یکی یکی بریم تو که یه ماشینی از این وهابی ها اومدن پایین کوه گفتن با بلندگو که بیاید پایین و ... یکیشون هم شروع کرد با موبایلش فیلم گرفتن.
بعد بچه ها ترسیده بودن میگفتن براچی داره فیلم میگیره؟بشون گفتم داره فیلم میگیره بعدا ببره نشون بده بگه اینا کوه میپرستن و بمون بخندن خلاصه![]()
تو ماشینه ۲نفر جلو بودن و یه نفر عقب که نفر عقبی فیلم میگرفت. رسیدیم پایین و اون نفری که کمک راننده بود شروع کرد با روحانیمون بحث کردن که لماذا و ... روحانی هم بش میگفت که جای تاریخیه و ...
داداشم رفت دم پنجره عقب مایشن به گوشی طرف اشاره کرد و گفت how many pixel؟ طرف نمیفهمید چی بش میگه و میگفت امانی بیکسر؟ و خلاصه داداشمم خیلی جدی گوشیش رو درآورد دوربینش رو نشون داد که پشتش نوشته چند پیکسل و طرف دورزاریش افتاد و گوشیش رو نشون داد و داداشم خوندش که ۸ بود و همه مون براش سوت و کف زدیم و داداشمم خنده اش گرفت و ول کردیم رفتیم.
گوشی جدیده ی سامسونگ بود
حالا نمیدونم طرف چی فکر میکنه؟فهمید سرکار بوده؟![]()
روز یکی مونده به آخر مدینه ۵ نفری یه ماشین گرفتیم رفتیم مسجد شیعیان. بعد از ۵ روز با اون حسهای بدی که نسبت به وهابی داشتیم و قبلا گفتم تو جمع شیعه ها بودیم یه حال عجیبی داد. مخصوصا مهر که دیدیدم و جا مهری یه حالی کردیم ناگفتنی![]()
اذانشون و نمازشون و دست به سینه نه ایستادن و و مهمتر از همه سوره های کوتاهی که میخوندن (
) خیلی بهمون حال داد![]()
خواستم عکس جامهری رو بزارم نمیشه این سایتایی که عکس اپلود میکردم باز نمیشن![]()
راستی نمیدونم گفتم قبلا یا نه مدیر گروهمون هم اونجا بود البته ۴ روز بعد از ما اومد بودن. مدینه رفتم هتلشون رو پیدا کردم و دیدمش ولی مکه وقت نشد پیداش کنم.
اتفاقا رفته بودم هتلشون که ببینمش داشتم از مهماندار شماره تاقش رو میگرفتم که با خانمش از بیرون اومد. یه مشت پارچه شلشی از این آشغالیا خریده بود
خلاصه برعکس تو دانشگاه که سریع ردت میکنه بری اگه کاری نداشته باشی ایندفعه گفت بیا بشین بعد تو لابی نشستیم یه چند دقیقه حرف زدیم و رفتیم.
این لینک رو اگه دوست داشتید دانلود کنید یه کلیپ حجمش هم ۴mb خیلی هم قشنگه نمیگمم چیه که از کنجکاوی هم که شده دانلود کنید![]()
یه پست طلب صورتی![]()
وقتی رسیدیم داشتن نماز میخوندن و رکعت سوم بود و ما سریع وصل شدیم و فکر کردیم رکعت اول نمازشونه و حمد و سوره رو نخوندیم بعد که دو رکعت خوندیم دیدیم ای بابا نماز تمام شد و نماز ما هم باطل بوده چون حمد و سوره نخوندیم![]()
بعد بلافاصله یه نیت دیگه کردن فکر کردم نماز عصره(آخه خسته بودم و تازه رسیده بودم و گیج و ویج بودم) خلاصه نیت کردم بعد دیدم هی میگن الله اکبر و رکوع نمیرن و بعد فهمیدم که نماز میت بوده![]()
خلاصه در بدو ورود ۲تا نماز بله
بعد هم که نماز رو من و داداشم فرادی خوندیم و رفتیم بگردیم ببینیم چی به چیه و خلاصه کفشامون تو جا کفشی دم در و ما رفتیم حرم گردی.
بعد یه ربع ساعت دیدیم ای دل غافل گم شدیم و نمیدونیم چطور باید برگردیم؟آخه یه راه هایی رو میبستن برای نظافت و ...
خلاصه یه نگهبانی پیدا کردیم و میخواستیم بهش حالی کنیم که چطور باید بریم باب ۱۸ که دمپایی هامون اونجا بود و ماشاالله عربی هم در این حد بلد نبودیم![]()
حیاط هم داغ بود و بلد بودیم از حیاط بریم ولی یه کم امتحان کردیم دیدیم میسوزیم اگه بریم.
خلاصه همینطور ایستاده بودیم دیدیم عرب ها میان دمپایی میگیرن ازش و ما هم ۲ جفت گرفتیم و اومدیم.
حالا این دمپایی ها رو یادگاری آوردیم باهامون خیلی هم دوسشون میداریم![]()
خلاصه روز اول کلا رو سوتی دادن بود.
تهران که بودم هی میگفتم پست بدم؟نه حسش نیست بذار یه وقت دیگه.
روزای آخر هم میگفتم که چکاریه خب؟چندروز دیگه میری مثل بچه آدم خونتون راحت میشینی خزعولاتت رو مینویسی.
خونه هم که اومدم چند روزی اینترنت قطع بود تا ساعاتی پیش![]()
چند روز پیش دو تا از دوستام اومده بودن زیارت قبولی یکشون میگه چطور بود؟
+ خوب بود بد نبود ولی اونطور که فکر میکردم نبود !
- یکی از دوستام که نه نماز میخوند و نه اعتقادات درست حسابی داشت رفته بود میگفت خیلی عالی بود و حال داد و ... بعد تو که یعنی بچه مثبتی رفتی میگی معمولی بود؟
+ ![]()
واقعا حج اونطور که انتظار داشتم نبود و نمیدونم چرا نبود؟چرا برای بقیه بود و برای من نبود؟
شاید من خیلی آدم بدی بودم.شاید بقیه خیلی دلشون پاکه و مال من نیست. شایدم خدا میخواسته امتحانم کنه. ولی من میگم من رو برد تا اونجا که چی؟چرا اونطور که دلم میخواست تحویلم نگرفت؟من این حرفهارو فقط اینجا میتونم بگم.آخه دفتر خاطراتم رو هم مامانم میشینه میخونه![]()
مثلا من مطمئن بودم قبل از رفتن که بار اولی که خونه ی خدا رو ببینم گریه ام میگیره ولی نگرفت![]()
انتظار داشتم اونجا بتونم بشینم همینطور برای خودم گریه کنم ولی نشد.انتظار داشتم وقتی برمیگردم یه تغییری کرده باشم ولی نکردم.
انتظار داشتم آدم بشم ولی نشدم.
نمیدونم شاید هم دلیل همه ی این براورده نشدن انتظارات تو نحوه ی رفتنمون به عربستان باشه.
ما پروازمون ساعت ۱۲:۵۰ نیمه شب بود و از ۱۰ شب رفتیم فرودگاه و با ۹ ساعت تاخیر طرفای ۹-۱۰ فردا صبحش پرواز کردیم.
شب تا صبح تو فرودگاه بیدار بودم و اعصاب یه مقدار خورد که داره از وقت با ارزشمون تو مدینه کم میشه و ...
بعد که رسیدیم مدینه انگشت نگاری و عکس از چهره هامون و ... هم یکی دو ساعتی طول کشید و بعد هم قران های ترجمه دار بچه ها رو گرفتن و با پیش زمینه ای که در مورد وهابی ها داشتیم به اندازه کافی وجهه بدی از وهابیت تو ذهنمون شکل گرفت.
بعد هم تو مدینه بعضی وقت ها روی فرش نماز میخوندیم. سنی ها وصل بودن صف جماعت رو رعایت نمیکردن و اذانشون و حمد و سوره و همه ی این تفاوت ها با نمازهای خودمون و بدتر از همه ذهنیت بدمون نسبت به وهابی ها باعث شده بود که مخصوصا تو مدینه اصلا یه حس عجیب غریبی داشته باشم. یه حسی که نمیدونم چطور بگم؟مثلا اینکه نمازمون اصلا با اینا میخونیم قبوله یا نه؟رو فرش میخونیم قبوله و یه چیزای اینطوری. میدونم در همه ی این موارد مرا.جع میگن که قبوله ولی من دلم رو میگم که راضی نبود. از یه طرف دیگه میگفتم چطوریه این همه آدم اشتباه میکنن و ما درست میگیم؟مطمئنم که اونا اشتباه میکردن ولی خب سخت بود که چرا این همه آدم اشتباه میکنن که البته بعدا که فکر کردم فهمیدم که خیلی هم غیر طبیعی نیست. زمان خود ائمه که من توی پاکیشون شکی ندارم هم همینطور بوده چه برسه به الان.
چمیدونم کلا قابل بیان نیست چه حالتی داشتم اونجا. مخصوصا وقتی یکی دوبار وسط نماز از جلوی عربستانی ها رد بشی و جلوت رو بگیرن.آخه عقلشون نمیرسه شما که مشکل دارید برید یه جای خلوت تری نماز فرادی بخونید مگه مجبورید بیاید شلوغ ترین و تو مسیرترین جاها رو انتخاب کنید؟![]()
البته فکر نکنید خیلی بد گذشته ها.اتفاقا خیلی هم خوب بود و خوش گذشت ولی ...
الان که داره وقت سحری نزدیک میشه اگه مشکل خاصی پیش نیاد به زودی ادامه اش رو خواهم نوشت.