توی این سه ساعت و نیم تقریبا به اندازه یک سوم چیزهایی که از اول ترم خونده بودم درس خوندم و فهمیدم که چقدر کم درس میخونم![]()
الان امروزم از صبح خونه بودم هیچی به هیچی!
بعضی از بچه هامون توی دور دوم و سوم خوندن درسهان در حالی که هنوز ۴ ماهی مونده تا کنکور! بعد من نمیدونم اینا چطوری میشه که کنکور که میشه همه ی سوالات رو جواب نمیدن؟
دیروز پسر عمه ام و زنش بعد از یه سال و خورده ای از استرالیا برگشتن. زنش بورسیه شده برای دکترا استرالیا و شوهره رو هم با خودش برده و ... خدا شانس بده![]()
خدا بمون رحم کنه با این طرح جدید دولت معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاد![]()
البته طرحش خوبه و خیلی هم خوبه ولی اینکه چطور اجرا بشه خیلی مهمه.
این دسترسی به اینترنتم تو قرن 21 برای من شده معضلی
!
نمیدونم جریان چیه که هر کاری میکنم یه مشکل دیگه پیش میاد که این اینترنت خونه وصل نمیشه؟!!حوصله ندارم توضیح بدم که چطور شده هرچند که خودم هم کامل نمیدونم چه مرگشه ولی میدونم که فعلا قسمت نیست چون هر کاریش کردم درست نشد![]()
دو سه هفته پیش رفته بودیم فوتسال بازی کنیم که آخرای بازی مچ پای داداشم پیچ خورد و رفت بیمارستان و بعد از کلی که رزیدنت ها پاش رو تو بیمارستان پیچونده بودند و اینور و اونور کرده بودند آخرش یه آتلی بسته بودن و گفته بودن برو دو هفته دیگه بیا ببینیم چی میشه؟
ولی ما صبر نکردیم و بعد از اون پیش 5 تا دکتر دیگه بردیمش(البته معمولا من عکس هاش رو میبردم و خودش نمیومد) که 2تاشون گفتن باید عمل بشه و یکی که معروفترین دکتره شهره گفته بود چیزیش نیست بلند شه روش راه بره خودش خوب میشه!!! و یکی هم گفت اگه بتون گفتن عمل کنید خب عمل کنید مگه چیه؟ولی من نظری ندارم!
خلاصه قرار شد عمل کنه و برای یه هفته بعد نوبت دادن که یه 3-4 روز گذشت دید خیلی درد داره و ... خلاصه بازش کردیم دیدیم به طرز عجیبی پاش کبود و بنفش و صورتی شده!! یعنی رنگایی تو کبودیش بود که من تو عمرم ندیده بودم. زخمی هم که رو پاش بود که سابیده شده بود به زمین چرک کرده بود و فکر کنم اگر ولش کرده بودیم تا حالا قشنگ باید میبریدیمش(یکی از آشناهامون همین اتفاق براش افتاد و پاش رو بریدن
)
پیش یه دکتر دیگه رفتیم که پاش رو گرفت و جا انداخت و گفت خوب میشی و واقعا هم بهتر شد ولی وقتی هفته بعد عکس گرفت و براش برد گفته بود تاندون پیچیده دور استخون و باید عمل بشه.
در نهایت دوشنبه هفته پیش عملش کردن.
من دوشنبه صبح ساعت 9 اینطوری ها بود که رفتم دانشگاه و تا 6 بعد از ظهر کلاس داشتم و بعد هم رفتم یه کتابی بگیرم و کتابفروشی اینقدر شلوغ بود که یه 5 دقیقه حداقل طول کشید تا بتونم واردش بشم چون دم درش هم صف بود!! یه طوری بود که من از جفتیم پرسیدم جریان چیه؟کتاب مفتی دارن میدن؟خلاصه کتابی که میخواستم رو نداشت و رفتم بیمارستان پیش داداشم.
اولش فکر نمیکردم که لازم باشه کسی بمونه پیشش و قصدم این بود که یکی دو ساعت باشم و برم خونه ولی بعد دیدم تنهایی اذیت میشه خلاصه تا فردا صبح(سه شنبه صبح) ساعت 7 بیمارستان بودم.
واقعا خیلی اذیت شدم ولی خوشحال بودم که به خاطر داداشم دارم اذیت میشم. بیمارستان 10 هزار تومان برای همراه میگرفت و هیچ امکاناتی نمیداد. حتی صندلی هایی که همراه ها از تو راهرو می آوردن تو اتاق ها و مینشستن روشون رو هر مدت یه بار میومدن میگفتن که صندلی نباید ببرید و برشون گردونید. خلاصه امکانات در حد زیر صفر بود.
نمازخونه بیمارستان رو حتی برای نماز صبح هم باز نکردن و نماز مغرب و عشا و صبح رو در یه وضعیتهای آلوده ای خوندم که نگم بهتره(مخصوصا وضوی نماز مغرب یه خاطره ی چندشی داره)
شاید تا صبح مجموعا 1 ساعت رو صندلی خواب رفتم و بعد هم ساعت 7 رفتم دانشگاه چون ساعت 10 کلاس داشتم و بیمارستان به دانشگاه خیلی نزدیک تر بود تا به خونه(خونه ی ما یه سر شهره و دانشگاه سر دیگه شهر یعنی روی دو سر قطر شهر قرار دارن). دیگه سریع رفتم نماز خونه و کیفم رو گذاشتم زیر سرم و 2 ساعتی خوابیدم ![]()
عجیب بود که بعدش که بیدار شدم خیلی سرحال بودم و تا ساعت 6 عصر که کلاس داشتم سر هیچ کلاسی هم خوابم نگرفت.
بعد دانشگاه هم با بچه ها رفتم بیرون و خلاصه 10 شب رسیدم خونه!
این روزا هی مهمان میاد برای عیادت از داداشم و خودش که نمیتونه کاری کنه، اون داداشم هم که رفته گر.گان و خلاصه قراره تا وقتی که پاش خوب بشه من گواهینامه استاندارد پذیرایی و خدمات رو بگیرم.
عکس هایی که داداشم از گر.گان میفرسته اینقدر قشنگ هستن که نگران این نباشیم که اونجا داره اذیت میشه یا خسته بشه و ... چون 2-3 روز در هفته به گشت و گذار و کوه و ... میگذرونه
چقدر حرف زدم ...
آها راستی اگه نگرفتید هنوز ویند.وز 7 و آفیس 2010 رو حتما امتحان کنید. من که از جفتشون خیلی راضیم.
نه خود بلاگفا باز میشد و نه هیچ وبلاگ دیگه ای!
الانم سایت دانشگاه هستم و از اینجا حس پست طولانی دادن نیست تا کامپیوتر خونه درست بشه![]()
ترم ۶ هم بالاخره دیروز تموم شد و وارد ترم هفت شدم!
یه استادی داریم که پنجشنه باش امتحان داشتیم اصلا اخلاق و رفتاش بیست یعنی اینقدر خوب بود که با اینکه ترم اولش بود اومده بود دانشگاهمون و ما هم که جو گرفته بودمون ۳ بار رفتیم اردو هر ۳ دفعه این استادرو بردیم با خودمون.
حالا آخر سال که امتحانا لغو میشدن امتحان این درس یه طوری بود که هر کسی میخواست امتحان میاد و هر کس میخواست نمیداد البته یه طوری بود که آدم باید بیشعور بود یه مقدار که امتحان بده. خلاصه ۳ نفر امتحان دادن و نمره هاشون رو حالا که زده یکی ۴.۵ گرفته یکی دیگه ۶.۷۵ و یکی یگه هم که از خرخون های کلاسه ۹.۵ !!
حالا من موندیم اخلاق مهمتر است یا نمره؟ خلاصه التماس دعا داریم![]()
قراره مثلا من برای کنکور ارشد بخونم ولی ریخته بهونه برای درس نخوندن![]()
مهمترین هاشون اینان:
۱۰ مهر یه عقد کنون داریم که داییم اینا هم از تهران میان و حداقل ۴-۵ روز کلا تعطیل میشه درس و فکر کردن بش.
۲۴ ابان باید برم کرمان برای ارائه مقاله که با رفت و برگشت ۵ روز طول میکشه و قبلش هم باید حداقل ۳-۴ روز گیر پاورپوینت و تمرین و اینا باش نرم اونجا سوتی بدم![]()
نمیدونم چندم آذر عروسی داریم ایندفعه که داداشم هم میاد و باز ۴-۵ روز تعطیل و ...
حالا اینا سرتیتر مشغولیات بود ولی یه مشت خورده مورده و ریزه پیزه هم این دور ور ریخته.
فعلا امروز که یعنی اولین روز بعد از امتحانات بود هیچ تلاشی نکردم تا ببینم فردا شروع میکنم به امید خدا یا نه؟
کمی بعد نوشت:
الان رفتم اولین پستم رو خوندم دیدم اون موقع خیلی باحال تر بودم و خودم از حرفای خودم خنده ام گرفت به نظرتون چرا اینقدر بی حال شدم من؟
راستی ۲۱ شهریور دوساله شده وبلاگم خودم حواسم نبوده![]()