از جمعه هفته پیش شروع کنیم.
شنبه صبح یه امتحانی داشتیم که بچه ها در پی کنسل کردنش بودن ولی ما ۲-۳ نفر از بچه ها میخواستیم بخونیم و امتحان بدیم استاد هم قبول کرده بود که دو تا امتحان بگیره و اینارو تو پست قبلی نوشتم.
خلاصه من شب رفتم خوابگاه که ببینیم چکار کنیم و اگه میخوایم امتحان بدیم با هم بخونیم و ...
وقتی رفتم و جو رو دیدم و بچه ها هم بی انگیزه شده بودن و خلاصه تصمیم گرفتیم که به کسی نگیم امتحان نمیدیم و بریم رو جلسه(قبلش گفته بودیم که میخوایم امتحان بدیم).
صبح که رفتیم دانشکده دم در کلی حراست استاده بود و اسمت رو با لیست امتحان چک میکرد و اگه امتحان داشتی رات میدادن و خلاصه بساطی داشتیم در روزهای بعد هم همین وضع ادامه داشت.
بعدشم رفتیم سر جلسه و استاد به هرکس که میخواست سوال میداد و به بقیه نمیداد و ما هم نگرفتیم و بلند شدیم اومدیم بعد بچه ها دعوا و بحث و اینا که چرا امتحان ندادید؟(۳ نفر دیگه موندن و امتحان دادن)
بشون میگفتیم دلمون نخواست و میگفتن که پس چرا گفتید امتحان میدیم و خلاصه اصلا درک نمیکردن که ما خونده بودیم ولی انگیزه مون از بین رفته بود.
یکشنبه یه امتحان دیگه داشتیم که استاد قبلو نکرده بود که نگیره و قرار شد امتحان بدیم و من هرچی فکر کردم و بحث کردم باهاشون نفهمیدم انگیزشون از کنسل کردن امتحانا اگه اعتراضه که باید پای عواقبش هم باشن ولی اینا هم خدا رو میخواستن هم خرما هم میخواستن نمره شون در خطر نباشه و هم اعتراض کنن!
دیگه دوباره رفتیم خوابگاه و خوندیم و امتحان رو هم من خیلی خوب دادم و از ۱۰۰ شدم ۹۴![]()
بعد از امتحان هم ساعت ۲ تا ۵ رفتیم استخر دانشگاه و کلی خودمون رو خسته کردیم چون امتحانا تموم شده بودن و شب هم با بچه ها رفتیم فیلم درباره الی رو دیدیم که بسیار بی خود بود و صندلی های سینماهه هم کوچیک بود و خلاصه اومدیم بیرون همه مون شاکی بودیم.
شب هم رفتیم خونه ی دو تا از بچه ها که به جای خوابگاه خونه گرفتن و اونا نشستن فیلم نگاه کردن و من خوابیدم.
دوشنبه صبح با داداشم رفتیم واکسن مننژیت زدیم برای حج که مثل اینکه یه سرنگه که به ۱۰ نفر تزریق میشه یعنی هی میومد به یه نفر میزد و میرفت استریلش میکرد و به نفر بعدی میزد شایدم سرنگها متفاوت بودن ولی خودشون میگفتن باید ۱۰ نفر باشید چون بسته اش ۱۰ نفریه!فکر کنم به اندازه یه قطره وارد خونم شد!
بعد رفتم دانشگاه و ول بودم و عصری خواستم برم خوابگاه دانشکده نفت پیش یکی از دوستام که زنگ زد گفت برای این اتفاقا و آشوب ها کسی رو راه نمیدن و کلی حالم گرفته شد![]()
دیگه بعد از ۳-۴ روز برگشتم خونه![]()
تا حالا فکر کنم ۱۰-۱۵تا کتاب برای همین حج دانشجویی اومده برامون نمیدونم کی باید بخونمشون؟!
راستی چون ماه شعبان میخوان ببرنمون از ما تقریبا ۱۰۰ هزار تومن بیشتر میگیرن! به مامانم میگم مگه تو ماه شعبان خداش عوض میشه ؟![]()
حالا اگه ماه رمضون بود باز یه چیزی میگفتیم ماه رمضونه![]()
نمیدونم چم شده وقتی یادم میوفته که وقتی اسم داداشم در اومد و هنوز اسم من در نیومده بود چطوری گریه میکردم که خدا منم در بیام با هم بریم و بعدش که در اومد از خوشجالی گریه میکردم(فکر کنم تنها گریه در چند سال اخیر بود تقریبا) بعد حالا اینطور بی انگیزه شدم و خیلی اشتیاقی ندارم از خودم تعجب میکنم.
نمیدونم کلا چم شده و اصلا یه جورایی نه که اعتقاداتم ضعیف شده باشه ولی یه کمی بیخیال شدم![]()
چیزایی که برای بعضی ها میخوام از خدا بخوام :
آب معدنی : پایان نامه-شوهر خوب![]()
ساکورا : نمیدونم بگم؟ بگم؟![]()
ستایش: قبولی ارشد![]()
صورتی : همیشه خوشحال و راضی پیش خوانواده ات باشی![]()
برای بقیه هم چیز خاصی به ذهنم نرسید.در ضمن نیاید بگید چرا آب معدنی شوهر تو لیستش هست تو لیست ما نیست چون آب معدنی مشتاق تر بود گفتم وگرنه اول وآخرش گیر همتون میاد انشاالله(البته ساکورا که قبلا گیرش اومده)