<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بستنی قیفی!</title>
<link>http://zero-7.blogfa.com/</link>
<description>صفر و هفت عددهای مورد علاقه من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 17 Dec 2009 19:55:17 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>برداشت آزاد!</title>
<link>http://zero-7.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>نظر یکی از دوستان:&lt;BR&gt;سلام من شما رو لینک کردم شما می شه من رو لینک کنید؟&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://chocolateboss.blogspot.com&quot;&gt;http://chocolateboss.blogspot.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جواب من:&lt;BR&gt;سلام&lt;BR&gt;نه نمیشه!&lt;BR&gt;شما هم اگه میخوای اون لینک وبلاگ من رو بردار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نظر بعدی این دوستمون:&lt;BR&gt;سلام دوست عزیز &lt;BR&gt;متاسفانه یک سری آدم بی اطلاعات و دانستنی های علمی رو به وبلاگ نویسی می آورند و می خواهند با فضای اینترنت فقط به عنوان دفترچه خاطرات برخورد کنند آنان حتی نمی دانند این دفترچه خاطراتشان باید از یک سری قوانین پیروی کنند:&lt;BR&gt;تبادل لینک یک عمل روتین و علمی در وبلاگ نویسی برای بالا بردن رنکینگ وبلاگ می باشد&lt;BR&gt;امیدوارم روزی فرا رسد فقط آنان که سواد کامپیوتری دارند وبلاگ نویسی کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از وقتی داداشم رفته درس خوندنم به شدت افت کرده و به زور به ۴-۵ ساعت در روز میرسه&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt; نمیدونم چطوری وقت رو حروم میکنم ولی ییهو میبینم شب شده و فرت!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 19:55:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zero-7&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>zero-7</dc:creator>
<guid>http://zero-7.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>104</title>
<link>http://zero-7.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>داداشم امروز رفت. این تقریبا ۱۰ روزی که اهواز بود من اصلا نتونستم درس بخونم و کلی ضرر کردم که البته مقصر هم اون نبود چون من خودم حسش رو نداشتم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامانم دیروز سرش گیج رفت و خورد زمین و یه ۲۰ دقیقه حافظه اش رو از دست داده بود! هر چند دقیقه یک بار هم سوالاش رو از اول میپرسید که چی شده و چرا اینجام و ...؟ البته بعدش خوب شد و الان هم خوبه فقط معلوم نیست چرا هی سرش گیج میره؟یه ۷-۸ ساعت بیمارستان بود دیروز و همه آزمایشی هم داد ولی گفتن هیچیش نیست!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه برای سلامتیش دعا کنید چون این زمین خوردن هاش خیلی خطرناکه و قبلا ۲-۳ بار دیگه هم این اتفاق افتاده براش که هر دفعه خدا رحم کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم چرا حس هیچ کار مفیدی رو ندارم؟!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 10:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zero-7&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>zero-7</dc:creator>
<guid>http://zero-7.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>103</title>
<link>http://zero-7.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>یکشنبه بالاخره بخار دهانمان را مشاهده کردیم! هر چند که این چند هفته هوا خیلی خوب و خنکه ولی سرد نیست(هوای ایده آلیه کلا) ولی خب دیدن بخار دهان هم یه سعادتی داره که سالی ۲-۳ ماه نصیب آدم میشه اینجا.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز از صبح ساعت ۸ دانشگاه بودم تا ساعت ۷ شب و هیچ کلاسی هم نداشتم و داشتم برای هفته پژو.هش یه پوستری از این کار تحقیقاتی که کردیم درست میکردم. یعنی کمرم که خورد شد و چشمام که در اومد هیچی اعصابم هم کلی از دست این استادمون خورد شد که نمیخوام اینجا توضیحش بدم و فقط همینقدر بگم که از این دخترا که میان میشینن تو دفتر استاد و بغله استاد و شروع میکنن به چرت گفتن و چاپلوسی کردن حالم به هم میخوره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا من نمیدونم خدا نونش نبود آبش نبود این گرایش به جنس مخالفش چی بود درست کرد؟(کفر گفتم نه؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خوام یه پرسش نامه درست کنم و نظر ملت رو راجع به خودم بپرسم ولی فعلا نمیدونم چی بپسرم و میذارم برای بعدا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی داداشم امروز صبح از گر.گان اومد. وقتی رسید من خواب بودم. برای نماز صبح ساعتم زنگ زد و بیدار شدم. داداشم میگه چه آهنگ مبتذلی گذاشتی؟گفتم یه سالی میشه که همینه و خوب بیدار میکنه و عوضش نکردم! گفت من که رفتم این نبود؟! گفتم آره بعد از رفتنت گذاشتم. گفت من که ۲ ماهه رفتم؟! گفتم خب این ۲ ماه برای من مثل ۲ سال گذشت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد تو همون تاریکی بش میگم دست بده میگه دستت کجاست و خلاصه تو تاریکی دست دادیم و بعدشم یه ۲۰ دقیقه حرف زدیم و بعد هم اون پتو رو کشید رو صورتش و گرفت خوابید(قبلا خونده بود نمازش رو) و منم بلند شدم و بعدشم که رفتم دانشگاه و خلاصه اصلا نه دیدمش و نه روبوسی و نه هیچی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب هم که اومدم خونه دیگه حسش نبود. خلاصه قرار بود این روبوسی کردنمون از سالی یکبار(نوروز) به ۲ بار افزایش پیدا کنه که قسمت نبود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به مامانم گفتم که اگر امسال کنکور قبول نشدم باید شوهر کنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;. میدونید ۲۰٪ چقدر شانس رو افزایش میده؟یعنی یکی که الان در حالت عادی رتبه اش فرضا ۱۰۰ بشه با اون سهمیه راحت تک رقمی میشه چون رقیباش خیلی کم میشن و اکثرا پپه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروزم که نابود شد حالا ببینم فردا چه میکنم؟!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 20:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zero-7&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>zero-7</dc:creator>
<guid>http://zero-7.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>102</title>
<link>http://zero-7.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>چند روز پیش از دانشگاه که می اومدم دیدم این نمایشگاه بین.المللی کاریکا.تور که هی تبلیغش میکنن سر راهه و خلاصه با یکی از دوستام بودم و رفتیم. خیلی که نه ولی ۹۰٪ خوب بود و بعضی کاریکاتور ها واقعا عالی بودن ولی یه سریشون کلا اضافی بودن. ولی ۳-۴ تا داشت که وقتی دیدمشون پکیدم از خنده. خلاصه همزمان تو تهران هم هست اگه فرصت کردید البته اگه خیلی دور نیست محلش ارزش دیدن رو داره.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از سه شنبه تا شنبه روزی ۸ ساعت درس میخونم یعنی ۴*۸=۳۲ ساعت در هفته و اون سه روزی که میرم دانشگاه تقریبا هیچی نمیخونم. یه حس خوبی دارم که اگه در نیام هم زیاد برام مهم نیست و کلا آمادگی هر رتبه ای رو از خیلی خوب تا خیلی افتضاح رو الان در خودم میبینم که همه چی بستگی به خواست خدا داره و من که تلاشم رو دارم میکنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 20:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zero-7&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>zero-7</dc:creator>
<guid>http://zero-7.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصمیمم رو گرفتم!</title>
<link>http://zero-7.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>بالاخره تصمیم رو گرفتم که به طور جدی برای کنکور بخونم و شنبه هفته پیش در یه حرکت انتحاری ۴ ساعت و نیم درس خوندم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;. میبینید چه وضعیتی دارم؟۴.۵ ساعت تا دیروز رکوردم به حساب میومده تو دوران تحصیل منهای شبهای امتحان&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;اما دیروز در اقدامی بی نظیر ۶ ساعت خوندم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;. فکر کنم با این ۶ ساعت رکورد قبلیم(قبل از ۴.۵ ساعت) رو بیش از ۲۰۰٪ ارتقا دادم(البته به غیر از شبهای امتحان)!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد یه دوستی دارم بمب روحیه است هی میاد میگه با این درس خوندن هیچی نمیشیم و نمیدونم باید چکار کنیم و ... میگم عزیزم تو هر کاری دوست داری بکن من سیستمم اینه بعد میگه تست نزنی هیچی نمیشی ها و ... میگم دوست ندارم و فعلا میخوام درس ها رو بفهمم بعد دم کنکور تست بزنم میگه نه اگه الان نزنی فلان میشه و ... البته منظور بدی نداره ولی خب از این استرسیاست. از اونطرف رفتم از خرخونمون میپرسم که چی بخونم برای فلان درس؟ ۶تا کتاب و جزوه و ... معرفی کرده میگه اگه اینارو نخونی هیچی نمیتونی بزنی و من همه اینا رو خوندم و هنوز حس میکنم هیچی بلد نیستم!!! خلاصه داستانی داریم با این نظریات ناسازگار با روحیه منه بچه ها&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه کلا خیلی خوب شدم و دیگه نه اون امیدواری واهی رو دارم و نه ناامیدم و از این به بعد توکلم به خداست و امیدم به تلاش خودمه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم به استادمون هم گفتم که تا بعد از کنکور نمیخوام دیگه وقت بزارم سر این قضیه و ...&lt;BR&gt; ولی یکی دیگه از استادامون که از پارسال یه کاری رو باش شروع کرده بودیم حالا با نزدیک شدن به هفته پژو.هش سر جلسه امتحان میانترم اومده سراغم میگه برای هفته پژو.هش باید فلان کنیم و بعدا بیا صحبت کنیم! ولی حالا که تصمیم قطعیم رو گرفتم مشکلی ندارم و این کارهارو به عنوان کارای جانبی میتونم انجام بدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در نهایت دعا کنید برام که توی کنکور نتیجه خوبی بگیرم چون الان شرایط یه طوریه که واقعا اگه در نیام برای ارشد اوضاع خیلی قمر در عقرب میشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 21:46:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zero-7&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>zero-7</dc:creator>
<guid>http://zero-7.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>100</title>
<link>http://zero-7.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>یادم رفته بود بگم که مقاله مون رد شد!&lt;BR&gt;میدونم حالا فکر کردید من چقدر خوشحال بودم و چی فکر میکردم و ... ولی خب مهم اینه که من میدونم که داورها چقدر خوشحال بودن که ردش کردن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال من از پشم شتر کمترم اگر همین مقاله رو یه جای خیلی بهتر چاپ نکنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جدیدا با مدیر گروهمون که اتفاقا سال پایینی ها فکر میکنن خیلی آدم بد اخلاق و نچسبیه خیلی صمیمی شدم. البته صمیمی که چه عرض کنم در واقع خیلی سربه سرش میذارم! سر کلاساش همش تیکه میندازم و میخندیم و یکی دو بار هم رفته بودم دفترش کلی خندیدیم. البته میدونید که من بی احترامی نمیکنم و ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز زبان داشتیم باش بعد یه فیلم از خط تولید یه شرکتی گذاشته ببینیم بعد که تموم شد گفت که فکر کنم خیلی ساده صحبت میکرد و همه متوجه شدید؟گفتم آره استاد تصاویر خودشون گویا بودن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این کنکور ارشد هم شده معضلی ها. یعنی خودم معضلش کردم با این مسخره بازی ای که در آوردم. دوست دارم برم ارشد و ادامه تحصیل و اینا ولی تلاش آنچنانی ای براش نمیکنم!یعنی نمیدونم چطوری وقت میگذره؟!! از اونطرف هم دچار اعتماد به نفس کاذب شدم و چند روز فکر میکنم که آره بابا ارشد چیه من که راحت در میام و ... بعد یه روز میگم دیگه خیلی دیر شده و عقبی و بیخیال شو بذار برای سال دیگه و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه مشکل دیگه ای هم که دارم اینه که خیلی دوست دارم برم سراغ مقاله و تحقیق و ... و شانس شرایطش هم خیلی مهیاست و اینه که درس خوندن رو برام خیلی سخت کرده. یعنی اگر اینجا هم مثل همه دنیا با مقاله دانشجو میگرفتن ها یک لحظه هم به کنکور فکر نمیکردم. تازه ۲۰٪ هم معدل تاثیر داره. بعد شما حسابش رو بکنید طرف توی دانشگاه نمیدونم چی چیه فراگیر نمیدونم کجای فلان یه عدل خوشگل ۱۹ میاره و بعد میگن بازی جوانمردانه! آخه این کجاش جوانمردانه است؟تازه دیشب نود میگفت خیلی ها دپینگ هم میکنن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره اس ام اس ها رو تعطیل کردن که مردم قیام نکنن!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 19:49:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zero-7&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>zero-7</dc:creator>
<guid>http://zero-7.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>99</title>
<link>http://zero-7.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>دیروز کلاس نداشتم ولی یه کارایی داشتم که رفتم دانشگاه و به جز انجام کارهام ۳ ساعت و نیم هم درس خوندم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی این سه ساعت و نیم تقریبا به اندازه یک سوم چیزهایی که از اول ترم خونده بودم درس خوندم و فهمیدم که چقدر کم درس میخونم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان امروزم از صبح خونه بودم هیچی به هیچی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی از بچه هامون توی دور دوم و سوم خوندن درسهان در حالی که هنوز ۴ ماهی مونده تا کنکور! بعد من نمیدونم اینا چطوری میشه که کنکور که میشه همه ی سوالات رو جواب نمیدن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز پسر عمه ام و زنش بعد از یه سال و خورده ای از استرالیا برگشتن. زنش بورسیه شده برای دکترا استرالیا و شوهره رو هم با خودش برده و ... خدا شانس بده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا بمون رحم کنه با این طرح جدید دولت معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;البته طرحش خوبه و خیلی هم خوبه ولی اینکه چطور اجرا بشه خیلی مهمه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 12:49:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zero-7&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>zero-7</dc:creator>
<guid>http://zero-7.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شبی در بیمارستان !</title>
<link>http://zero-7.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;این دسترسی به اینترنتم تو قرن 21 برای من شده معضلی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمیدونم جریان چیه که هر کاری میکنم یه مشکل دیگه پیش میاد که این اینترنت خونه وصل نمیشه؟!!حوصله ندارم توضیح بدم که چطور شده هرچند که خودم هم کامل نمیدونم چه مرگشه ولی میدونم که فعلا قسمت نیست چون هر کاریش کردم درست نشد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو سه هفته پیش رفته بودیم فوتسال بازی کنیم که آخرای بازی مچ پای داداشم پیچ خورد و رفت بیمارستان و بعد از کلی که رزیدنت ها پاش رو تو بیمارستان پیچونده بودند و اینور و اونور کرده بودند آخرش یه آتلی بسته بودن و گفته بودن برو دو هفته دیگه بیا ببینیم چی میشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولی ما صبر نکردیم و بعد از اون پیش 5 تا دکتر دیگه بردیمش(البته معمولا من عکس هاش رو میبردم و خودش نمیومد) که 2تاشون گفتن باید عمل بشه و یکی که معروفترین دکتره شهره گفته بود چیزیش نیست بلند شه روش راه بره خودش خوب میشه!!! و یکی هم گفت اگه بتون گفتن عمل کنید خب عمل کنید مگه چیه؟ولی من نظری ندارم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه قرار شد عمل کنه و برای یه هفته بعد نوبت دادن که یه 3-4 روز گذشت دید خیلی درد داره و ... خلاصه بازش کردیم دیدیم به طرز عجیبی پاش کبود و بنفش و صورتی شده!! یعنی رنگایی تو کبودیش بود که من تو عمرم ندیده بودم. زخمی هم که رو پاش بود که سابیده شده بود به زمین چرک کرده بود و فکر کنم اگر ولش کرده بودیم تا حالا قشنگ باید میبریدیمش(یکی از آشناهامون همین اتفاق براش افتاد و پاش رو بریدن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; پیش یه دکتر دیگه رفتیم که پاش رو گرفت و جا انداخت و گفت خوب میشی و واقعا هم بهتر شد ولی وقتی هفته بعد عکس گرفت و براش برد گفته بود تاندون پیچیده دور استخون و باید عمل بشه.&lt;BR&gt;در نهایت دوشنبه هفته پیش عملش کردن.&lt;BR&gt;من دوشنبه صبح ساعت 9 اینطوری ها بود که رفتم دانشگاه و تا 6 بعد از ظهر کلاس داشتم و بعد هم رفتم یه کتابی بگیرم و کتابفروشی اینقدر شلوغ بود که یه 5 دقیقه حداقل طول کشید تا بتونم واردش بشم چون دم درش هم صف بود!! یه طوری بود که من از جفتیم پرسیدم جریان چیه؟کتاب مفتی دارن میدن؟خلاصه کتابی که میخواستم رو نداشت و رفتم بیمارستان پیش داداشم.&lt;BR&gt;اولش فکر نمیکردم که لازم باشه کسی بمونه پیشش و قصدم این بود که یکی دو ساعت باشم و برم خونه ولی بعد دیدم تنهایی اذیت میشه خلاصه تا فردا صبح(سه شنبه صبح) ساعت 7 بیمارستان بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واقعا خیلی اذیت شدم ولی خوشحال بودم که به خاطر داداشم دارم اذیت میشم. بیمارستان 10 هزار تومان برای همراه میگرفت و هیچ امکاناتی نمیداد. حتی صندلی هایی که همراه ها از تو راهرو می آوردن تو اتاق ها و مینشستن روشون رو هر مدت یه بار میومدن میگفتن که صندلی نباید ببرید و برشون گردونید. خلاصه امکانات در حد زیر صفر بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمازخونه بیمارستان رو حتی برای نماز صبح هم باز نکردن و نماز مغرب و عشا و صبح رو در یه وضعیتهای آلوده ای خوندم که نگم بهتره(مخصوصا وضوی نماز مغرب یه خاطره ی چندشی داره)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید تا صبح مجموعا 1 ساعت رو صندلی خواب رفتم و بعد هم ساعت 7 رفتم دانشگاه چون ساعت 10 کلاس داشتم و بیمارستان به دانشگاه خیلی نزدیک تر بود تا به خونه(خونه ی ما یه سر شهره و دانشگاه سر دیگه شهر یعنی روی دو سر قطر شهر قرار دارن). دیگه سریع رفتم نماز خونه و کیفم رو گذاشتم زیر سرم و 2 ساعتی خوابیدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عجیب بود که بعدش که بیدار شدم خیلی سرحال بودم و تا ساعت 6 عصر که کلاس داشتم سر هیچ کلاسی هم خوابم نگرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد دانشگاه هم با بچه ها رفتم بیرون و خلاصه 10 شب رسیدم خونه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این روزا هی مهمان میاد برای عیادت از داداشم و خودش که نمیتونه کاری کنه، اون داداشم هم که رفته گر.گان و خلاصه قراره تا وقتی که پاش خوب بشه من گواهینامه استاندارد پذیرایی و خدمات رو بگیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عکس هایی که داداشم از گر.گان میفرسته اینقدر قشنگ هستن که نگران این نباشیم که اونجا داره اذیت میشه یا خسته بشه و ... چون 2-3 روز در هفته به گشت و گذار و کوه و ... میگذرونه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چقدر حرف زدم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آها راستی اگه نگرفتید هنوز ویند.وز 7 و آفیس 2010 رو حتما امتحان کنید. من که از جفتشون خیلی راضیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 09:25:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zero-7&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>zero-7</dc:creator>
<guid>http://zero-7.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zero-7.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>این کامپیوتر خونه یه ویروس هایی گرفته که علاوه بر کارهای معمول ویروس ها که سیستم رو نابود میکنن و کند میکنن و ... سایت های بلاگفا رو هم نمیذاشت باز کنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه خود بلاگفا باز میشد و نه هیچ وبلاگ دیگه ای!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الانم سایت دانشگاه هستم و از اینجا حس پست طولانی دادن نیست تا کامپیوتر خونه درست بشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 02:10:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zero-7&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>zero-7</dc:creator>
<guid>http://zero-7.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>96</title>
<link>http://zero-7.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>رکورد نخوابیدنم فکر کنم جا به جا شد! تو ۴۲ ساعت یا بیشتر فقط ۲ ساعت خوابیدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/35.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;دلیلش هم این امتحانایی بود که اول مهر باید میدادیم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترم ۶ هم بالاخره دیروز تموم شد و وارد ترم هفت شدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه استادی داریم که پنجشنه باش امتحان داشتیم اصلا اخلاق و رفتاش بیست یعنی اینقدر خوب بود که با اینکه ترم اولش بود اومده بود دانشگاهمون و ما هم که جو گرفته بودمون ۳ بار رفتیم اردو هر ۳ دفعه این استادرو بردیم با خودمون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا آخر سال که امتحانا لغو میشدن امتحان این درس یه طوری بود که هر کسی میخواست امتحان میاد و هر کس میخواست نمیداد البته یه طوری بود که آدم باید بیشعور بود یه مقدار که امتحان بده. خلاصه ۳ نفر امتحان دادن و نمره هاشون رو حالا که زده یکی ۴.۵ گرفته یکی دیگه ۶.۷۵ و یکی یگه هم که از خرخون های کلاسه ۹.۵ !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا من موندیم اخلاق مهمتر است یا نمره؟ خلاصه التماس دعا داریم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قراره مثلا من برای کنکور ارشد بخونم ولی ریخته بهونه برای درس نخوندن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;مهمترین هاشون اینان:&lt;BR&gt;۱۰ مهر یه عقد کنون داریم که داییم اینا هم از تهران میان و حداقل ۴-۵ روز کلا تعطیل میشه درس و فکر کردن بش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۴ ابان باید برم کرمان برای ارائه مقاله که با رفت و برگشت ۵ روز طول میکشه و قبلش هم باید حداقل ۳-۴ روز گیر پاورپوینت و تمرین و اینا باش نرم اونجا سوتی بدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم چندم آذر عروسی داریم ایندفعه که داداشم هم میاد و باز ۴-۵ روز تعطیل و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اینا سرتیتر مشغولیات بود ولی یه مشت خورده مورده و ریزه پیزه هم این دور ور ریخته.&lt;BR&gt;فعلا امروز که یعنی اولین روز بعد از امتحانات بود هیچ تلاشی نکردم تا ببینم فردا شروع میکنم به امید خدا یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمی بعد نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان رفتم اولین پستم رو خوندم دیدم اون موقع خیلی باحال تر بودم و خودم از حرفای خودم خنده ام گرفت به نظرتون چرا اینقدر بی حال شدم من؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی ۲۱ شهریور دوساله شده وبلاگم خودم حواسم نبوده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 20:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zero-7&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>zero-7</dc:creator>
<guid>http://zero-7.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
